حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
تئاتر رختخوابی by: حُسنیه

از کوچیکی‌شون عادت داشتم چراغ‌ها رو که خاموش می‌کنم, توی رختخواب هم یه پروسه بازی با حسن و حسین داشته باشم تا خوابشون ببره. کم‌کم تبدیل شده بود به تئاتر. توی تاریکی مطلقی که هیچ‌وقت چراغ خواب براش تهیه نکرده بودیم, با صدای بلند, تئاتر اجرا می‌کردیم. دراز کِش. یکی مامان می‌شد, یکی بابا, یکی آبجی. یا یکی آبجی میشد, دو تا داداش. یا سه نفری میشدیم سه تا غریبه. کلا تغییر می‌دادیم نقش‌ها رو.

پریشب که چراغ‌ها رو خاموش کرده بودم, توی رختخوابشون بودن. محتاطانه پامو روی زمین می‌ذاشتم که مامان و بچه‌ها رو لگد نکنم. بلاخره جامُ پیدا کرده بودم. دراز کشیده بودم بین‌شون. گفتم خب. کی چه نقشی بگیره؟ حسن گفت بشو آبجی‌مون. گفتم شما دو تا داداش؟ گفتن آره. روی هر کدوممون به سقف بود و من راوی شده بودم. ادامه‌ی تئاترمون رو باید یهویی می‌ساختیم. طوری که فقط ما سه نفر توش نقش داشته باشیم.

 این وسط مامان داشت از خنده‌ روده‌بُر میشد ولی ما مثل یه هنرمند واقعی ادامه‌ی نقشمون رو بازی می‌کردیم.

 وقتی برگشته بودیم شمال، مامان داشت برای فهیمه با آب و تاب تعریف میکرد که آبجی با حسن و حسین نقش خواهر و برادری گرفته بودن که بچه‌ها بعدش کلی خوشحال بودن و می‌خندیدن. راستش هنوز که یادش می‌افتم, خودم خنده‌م می‌گیره.

 یکی از نکات جذابی که این بازی داره اینه که تمام ریزرفتارهای دوران کوچیکی‌شون رو توی تئاتر و نقش خودم میارم. طوری‌که از شنیدنشون کلی خنده‌شون می‌گیره. مثلا تو بازی پریشب که مثلا یکی‌شون تو پوشکش خرابکاری کرده بود, می‌گفتم کاش هیچ‌وقت مامان نشم. بااینکه تو پوشکته, خیلی بوی بد داره, چه برسه به اینکه بخوام درش بیارم و بشورمش. یا مثلا یکی دیگه‌شون میره دستشویی. بهش میگم اوهووووی حواست باشه مامان تا یه ساعت دیگه نمیاد. فقط باید دستشویی شماره 1 بری, نه شماره 2. مامان نیست که داد بزنی: مااااماااان! بیا منو بشوور 

... 

همیشه که به رفتارهای حسن و حسین دقت میکنم, میبینم اینکه اکثرا با جزییات و ریز وقایع, کوچیکی‌شون رو براشون تعریف میکنم, خیلی روی مدیریت رفتاری‌شون و بهترین فردبودن تأثیر داره و گذاشته. خیلی بهتر سعی میکنن که همیشه یادشون باشه که چی بودن و چطوری به اینجا رسیدن.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه