حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
چه کسی این نزدیکی‌ست؟ by: حُسنیه

 

دل توی دلم نبود. هر روزی که از مهرماه می‌گذشت, بی‌قرارتر می‌شدم. تمام تلاشم را هم کرده بودم که تماسی با دفتر مدرسه نگیرم که یک‌وقتی مثل سال گذشته پدری نفهمد و برای مدیر مدرسه و بچه‌هاش خط و نشان نکشد.

 

 

نشد که نشد. خوابِ بد دیده بودم. من بودمُ معصومه, دنبال کتونی‌م می‌گشتیم که تازه خریده بودم. رسیده بودیم به دریاچه‌ی نمک قم. موج داشت. جیغ می‌کشیدیم, مثلا تعجب کرده بودیم که دریاچه‌ی نمک موج داره. گفتم اشتباه اومدیم معصومه. دستم رو گرفت و دوباره بدو کردیم. به جنگلی رسیده بودیم که زمینش عین یک بیابون, ترَک داشت. معصومه بدون اینکه به خارهای کف بیابون توجه کنه, پابرهنه رفت تا گلهای خوش‌رنگی که وسطش بود رو بچینه. من ولی مونده بودم ابتدای جنگل بیابون‌شکل و فقط نگاهش می‌کردم و می‌ترسیدم, گریه می‌کردم, داد می‌کشیدم. از اینهمه تغییر فضایی که بوجود اومده بود,. از اینکه ما فقط دنبال کتونی م می‌گشتیم, اینجا دیگه کجاست. دریاچه‌ی نمک, جنگلِ سرسبز, بیابونی خشک با گلهای زیبا اما پر از خار. گریه می‌کردم و میگفتم اینجا که قیامته, معصومه اینجا قیامته. مدام تکرارش میکردم و صداش میزدم. به خیالش میخواستم برش گردونم که نره توی قیامت. که بیاد بیرون. که حواسش به خارها باشه. چرا دردش رو احساس نمیکنه. ...

 

 

بیدار شدم, صبح سه‌شنبه بود. بی‌قرارتر از روزهای قبل شده بودم. می‌ترسیدم, از تنهاییِ اتاقم می‌ترسیدم. دوباره به عکس روی دیوارمون خیره شدم. نشد. با خودم گفتم حالا شاید همون سال گذشته شماره تماس دبستان محمدیه رو از گوشیم پاک کرده بودم. سرچش بین ادلیست گوشی‌م که ضرری نداره. مطمئنا ندارم و نمیتونم تماس بگیرم.

 

 

زده بودم توی هدف. بهترین راه بود که خودم رو گول بزنم. مگر میشد شماره‌ی دفترمدرسه رو پاک کرده باشم. میخواستم خودمو توجیه کنم یا چی؟

 

 

خودِ مدیر برداشت. سریع گفتم مادر دوقلوها هستم. سریع شناخت. احوالپرسی کرد. گفت 5 دقیقه‌ی دیگه زنگ تفریحه, اونموقع بزنید تا بیارمشون دفتر باهاتون صحبت کنن. دوئیدم سمت پایین, که مامان‌اینا هم صداشون رو بشنون. براشون تعریف کردم که مدیر نگفت نمیشه, نگفت دردسر میشه, نگفت خانوم اینجا مدرسه‌ست نه خونه که میخواید صدای پسرتون رو بشنوید. گفت 5 دقیقه‌ی دیگه بزنم. مامان خوشحال بود. نشسته بودیم توی آشپزخونه و منتظر دقیقه‌ها شده بودیم تا بشن ده و چهل و دو دقیقه.

 

 

حسین برداشته بود. بدون هیچ واسطه‌ای. مدیر فقط تونسته بود حسین رو پیدا کنه. جسین پرسیده بود چی شد که اول مهر نرفته بودم مدرسه‌شون. گفتم یادت نیست؟ بعد ازاینکه بهتون گفتم خودمو می‌رسونم, یادم اومد مشکل جا داریم و نمیشه. خودت گفتی باشه. حرفی نزد. لحنم رو شاد کردمو گفتم عوضش پدرتون امسال بود, ایراد نداره. گفت نبود, نیومد. گفتم خودتون دوتایی رفته بودید؟ گفت آره. نمی‌دونستم چی بگم. گفتم داداش کجاست؟ گفت توی حیاط باید باشه. گفتم حالت خوبه؟ گفت "مامان دلم تنگ شده, خیلی گذشت". نمی‌دونم چطوری قطع کردم. میدونستم توی حسابم پول نیست. مطمئن بودم نمی‌تونم برم اما قطع که کردم, پیامکی داشتم که چار پنج دقیقه‌ی پیش رسیده بود, از موسسه‌ای برای پیاده‌سازی فایلی, اونهم برای اولین‌بار. سریع جواب دادم که "متاسفانه تا یه ساعت دیگه به پولش نیاز دارم. میتونید صدتومن رو بجای انتهای کار, الان بهم بدید؟ پیاده سازی رو تا دو روز دیگه انجام میدم". گفتن حتما, فقط خیره؟ بیشتر اگه نیاز دارید... گفتم نه, همین مبلغ کافیه, ممنونم.

 

 

ساعت دو به جاده زده بودیم, نه تنها. صدای حسین, دلتنگی‌ِ‌ش, مامان رو هم روونه کرده بود. توی اتوبوس به مامان که قرص خواب خورده بود تا حالش به هم نخوره گفتم, کاملا یه نیروی دیگه داره این دیدار رو شکل میده مامان. باورم نمیشه ظرف چند دقیقه همه‌چیز اینطوری هماهنگ بشه, خواب دیشب, لحن مدیر, دودلی م برای تماس, صدای حسین... خودم هیچ‌کاره‌م مامان. نگام کرد و خوابید.

 

 

رفتیم مدرسه. از درسشون پرسیده بودم. معلمشون مدام ازشون تعریف کرده بود. همه‌ی دوستاشون بهم بلندبلند سلام می‌کردن. هنوز سلام خاله‌ گفتنشون توی گوشمه.

 

 

خوب بود. خوب بودن. دیدن چشماشون, بغضشون, شنیدن خنده‌هاشون, به 8ساعت توی جاده بودن و سختی جا و حس مزاحم‌بودن تو خونه‌ی اینُ اون می‌ارزید.

 

 

گریه کردیم, خندیدیم, عوضش هر دو رو توی بغل هم کرده بودیم.

 

 

گاهی نمی‌دونی باید از چند نفر تشکر کنی. مدیر مدرسه, معصومه‌سادات, انسیه‌خانوم, موسسه پیاده‌سازی, ... خدا؟

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه