حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
جبر زندگی by: حُسنیه

 

می‌شمُرد: "چارده روز دیگه اینجایی مامان, گریه نکن". و من از حرف تکراریِ هر دفعه‌ی حسین آروم می‌شدم اما حالا بعد از اینهمه مدت که هر دو هفته رفتم و یک‌روز تو یکی از طبقات خونه‌ی معصومه  باهاشون موندم و خیلی, وقت از زندگی‌شون گرفتم و اخیرا هم هر بار که برگشتم بابل, سرُم وصل کردم, دارم فکر می‌کنم زیادی سخته که مدام سربار یک نفر بمونی و اینهمه فکر و خیال مزاحم‌بودن و نداشتن جا و فکر قیمت مسافرخونه اذیتت کنه.

 

بلد نبودم چطوری جلوی بغضم رو بگیرم و با حسینی که روزها رو می‌شمرد صحبت کنم که برای مدتی _نمیدونم تا کِی_ بجای دو هفته‌ یکبار, سی روز یکبار بیام.

دیروز که با هم رفته بودیم بیرون, باهاشون حرف زدم و از سختی‌های رفت و آمد هر دو هفته گفتم و نداشتن جا و مزاحم شدن تو خونه‌ی این و اون. 

نفسم بند اومده بود اما به اندازه‌ی توانی که من روزها برای همین یکی دو جمله صرف کرده بودم, زودتر از تصور و درک مادرانه‌م دیدم که بزرگ شده‌ن و حتی گفتن: "مامان همون جوری که سختت نیست بیا"...

 

حالا این‌بار قراره بشمرم: یک, دو, سه, ... بیست و نه روز دیگه...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه