حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مادری با غرورِ تمام by: حُسنیه

 وقتی که سرِ قرارِ همیشگی تحویل‌شون گرفته بودم, مستقیم رفتیم فروشگاه میدان سعیدی. همیشه عاشق خرید توی فروشگاه بودیم. همیشه خریدهامون ولو کم, ولو در حد مواد اولیه‌ی ساندویچ‌های خونگی مدرسه رو سه نفری می‌رفتیم. اینبار هم برای بار دوم توی قم, رفته بودیم فروشگاه سعیدی. دوستش دارم, البته فروشگاه‌های دیگه‌ی این شهر رو تجربه نکردم ولی چون پیش‌دانشگاهی‌م رو توی همین میدان گذرونده بودم, دوستش داشتم و حس نوستالژیک خاصی برام داشت. طبق معمول, حسنم رفت سراغ چرخ خرید. یک کیلو برنج و ماست و خرت و پرت‌های دیگه برای شام و ناهار یه روزه‌مون خریدیم و رفتیم برای حساب. طبق‌معمول‌تر این دو تا مدام حرف می‌زدن. خانم حسابدار از چهره‌ی بشاشم, از ته دلش آرزو کرد که خدا به خودش هم یه دوقلو بده. آرزوش رو با صدای بلند گفته بود. گفتم: خوبه. گفت" واقعا؟ گفتم: "آره "البته پسرای من خیلی خوبن, شاید برای همین حس خوبی از داشتنشون دارم.

فقط خدا میدونه چه حسِّ غروری به حسن و حسین دست داده بود. شیر پاکتی‌هاشون رو سریع نی زده بودن و داشتن می‌خوردن. منهم حواسم بود که اینبار ازشون نخوام نایلکس‌های خرید رو خودشون حمل کنن. رفتیم بیرونِ فروشگاه, طوری که هر 4 نایلکس دست من بود. از پله‌های فروشگاه که پایین اومدیم, یهو حسین گفت: وای مامان, یه نایلکس رو به من بده داشته باشم. گفتم: "شما شیرتُ بخور, اینبار خودم دارم عزیز, ایرادی نداره". گفت: "مردی گفتن, زنی گفتن". خندیدمُ گفتم: "خُبالاااا, شیرتُ بخور". جدی شد و گفت: "مامان! الان مردم ما رو ببینن, نمیگن چرا این دو تا پسر نایلکس خرید مامانشون رو نگه نداشتن؟

...

و این شد که مردم میدان سعیدی قم, مادری را دیدن که از فروشگاه تا دم تاکسی‌ها بدون هیچ نایلکسِ خریدی در دست با غرورِ تمام از داشتن‌ دو پسر راه می‌رفت.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه