حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
ماشین با شین! by: حُسنیه

داشتیم اسم‌فامیل ‌بازی می‌کردیم. من, حسن, حسین و مامان معصومه‌سادات _میزبان همیشگی‌مون توی قم_. مامانِ معصومه‌سادات به‌جای گل, گفته بود ماشین بنویسیم. بعد من و بچه‌ها توی خیلی از حرف‌ها, می‌ماندیم که باید چه ماشینی را بنویسیم. ماشین به تعداد حروف توی ذهن نداشتیم انگار. نوبت به شین رسید. هر سه تامون خالی گذاشته بودیم, وقتی مامان‌معصومه‌سادات گفت: استوپ. گوشهامون رو تیز کرده بودیم که شینِ ماشین رو چی نوشته‌ن.

در کمال تعجبِ ما سه نفر، یهو گفته بود: شِورلت! نامی که در دهه‌های ما خیلی کم به ‌گوش‌مان خورده بودُ اصلا هم که ندیده بودیمش. تازه من بلد بودم بنویسمش اما حسن و حسین که حتی نوشتنش رو هم بلد نبودن و از مادربزرگ پرسیده بودن چجوری نوشته میشه, صدای مادربزرگ توی گوشم پیچیده بود که می‌گفتن: شین واو راء لام تا. حسن گفت: تای دو نقطه. گفتن آره.

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه