حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
اکبرهای ده ساله by: حُسنیه

 

بدنیا که اومده بود، چشماش بسته بود. یه بادومِ بسته رو میتونید تصور کنید؟ حسنمُ میگم. خوابِ خواب بود. موقع شیرخوردن، پرستار گفت بزن زیر پاش تا بیدار شه، آروم زیر پاشو دست می‌کشیدم و صداش می‌زدم: حسنم؟ اما بیدار نمیشد. پرستار خنده‌ش گرفته بودُ گفت: اینجوری بچه بیدار می‌کنن؟ بعد اومد و محکم زد زیر پاش. حسنم گریه کرد اما عوضش بیدار شدُ شیر خورد...

 

ده سال پیش همچین روزی مادر شدم.

 

چشمای حسین اما باز بود، بازِ باز، برعکس داداشش، چشماش گرد بود و کوچیک. مردمکشم سیاه بود. یه چشمِ کوچیک سیاه. وقتی مامان‌مریمم حسین رو بهم چسبوند تا شیر بخوره، دیگه ولم نکرده بود. تو تخم چشام نگاه میکردُ شیر میخورد. به زور ازم جداش کرده بودن.

 

ده سال پیش همچین روزی مادر شدم.

 

دیروز روز ملاقاتمون بود. یه ملاقات یه روزه. کیکی با طرح انگری‌برد سفارش دادمُ جشن گرفتیم. بهشون گفته بودم امروز تولد حضرت علی‌اکبر هم هست، منُ لیلا مادر شدیم امشب.

 

اکبرهای ده ساله‌ی من! منهم ده سال بزرگتر شدم، ببینید دارم تلاش میکنم غُر نزنمُ فقط بخاطر تولدتون شاد باشم. فقط از خدا میخوام هر جا هستید، خودش حافظتون باشه، خودِ خودش. کاش این 5 سال زود بگذره.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه