حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
نامرد مردم! by: حُسنیه

مادر که باشی و شرایط دوری از بچه‌ها برات پیش بیاد، انقد ساعتها و روزهای اول بهت سخت می‌گذره، انقد تمام دوران سخت بارداری و شیردهی و گرفتن پوشک و بردن به مهد و کلاس و باشگاه و درمانگاه و شبهای تب و بیداری و بدغذابودن و درد و درد و دردی پر از لذت مادری به سراغت میاد که نگران همه چی میشی، حتی نگران هوایی که دارن توش نفس می‌کشن، حتی نگران سقفی که روشونه.

بعد دلت انقد مثل سیر و سرکه می‌جوشه و انقد هر درد ناممکن رو ممکن میکنه که حتی جنازه...، جسم بی‌جون...، دستای بی‌حرکت...، دهن بستهِ بدون لبخند، قد کوچیک بچه‌ت رو هم جلوی چشمت میاری که بهت میگن حسینت مرده، حسنت مرده. جنازه‌شونه.
...

مادر که باشی و مجبور باشی از بچه‌هات دور بمونی، انقد سنگدل می‌شی که فکر میکنی هر لحظه قراره بهت خبر مرگشون رو بدن. بعد لابد سر جنازه حاضر میشی. جنازه‌ی بچه‌یی که با همین چشمهایی که حالا حتی اشک هم ازشون درنمیاد موقع تایپ خبر فرضی مرگ، بیداری کشیدی و با همین قلبی که داره از دلتنگی مثل خوره دمار از روزگارم درمیاره با تپش‌های محکمش، باید به حکم دادگاه بسوزی و امیدوار باشی و فقط امیدوار باشی که خوب باشن

و  بعد مدام به عکسهای روی دیوار اتاق و قاب عکس بزرگ سه نفره‌ی توی هال و آلبوم سه‌نفره‌ی روی یخچال خیره بشی و راه بری و حرف بزنی باهاشون و فکر کنی و با خودت زمزمه کنی: "نامرد مردم!...

مادر که باشی و مجبور باشی سالی رو بدون بچه‌هات تحویل کنی و رویای بغل‌زدنشون رو هم حتی نتونی داشته باشی، فقط فاطمیه می‌تونه نجاتت بده. فقط یاد حسن و حسینی می‌افتی که مادر از دست دادن و مدام‌لبریز با خودت میگی و گریه میکنی که "همه‌ی مادرها باید یه حسین داشته باشن وگرنه بد می‌میرن!" همه‌ی حسن و حسین‌ها بدجور دلتنگ مادراشون میشن این شبها، بدجور، تاریخ اثباتش کرده. کاش فاطمیه رو درک نمیکردم.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه