حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
قوه‌ی محترم قضایی ایران! بیدار شو by: حُسنیه

مدام با گوشی خاله و مادرجونش، غیر از اون ساعتهایی که کلا بغلم بود و مدام می‌بوسیدتم، به گوشی‌م پیامک میفرستاد حسین؛ ـ حسین با اون نگاه‌های عمیق و ساکت و دستهای باریک سفید کوچولوش:

"مامان قول بده گریه نکن

مامان دوستت ندارم اگه گریه کنی

مامان الان خوبی؟

مامان این شعر رو همین الان برات گفتم، بخون: او کیست؟ نیست همتای او/ شعر می‌گوید چون آهو" ...

با خودم حرف زدم که قوی باشم... که اینبار دم رفتن و جداشدن و دست‌تکون‌دادنامون تا آخرین جای ممکنی که تو تیررس هم میتونیم باشیم، گریه نکنم، تلخش نکنم. بخندم حتی اگه خیلی سخت بود، حتی اگه لبم می‌لرزید، حتی اگه نگاهاشون داشت دیوونه‌م میکرد، داشت نابودم می‌کرد...

شعرش رو واسه خودم تکرار می‌کردم: "او کیست؟ نیست همتای او/ شعر می‌گوید چون آهو"... به لحظات قبل از شعرگفتنش فکر میکنم. به روحش، به ذهنش که چقدر میتونست درگیرم شده باشه تا بخواد برام این کلمات رو ردیف کنه و بگه شعر گفتم برات

شهربازی رنگین‌کمان رو انتخاب کردیم. مکان سرپوشیده‌ای که نمی‌تونستن از نزدیک برن و ببینن چون پدرشون اونجا رو پُر از زنان بی‌حجاب می‌دونه و گناه. رفتیم. بقول حسین اینجا که همه حجاب دارن مامان! برف می‌اومد، بازی کردیم، دوئیدیم، پشمک خوردیم، پیتزا سفارش دادیم. خندیدیم به همه روزهای تلخ پشت سر

 

به دادخواست جدیدم مبنی بر ملاقات بیشتر و داشتن ارتباط تلفنی فکر میکنم. به جوابهای مزخرفی که شنیدم. به نفهمی‌های این روزهای جامعه‌ی مردانه‌ام، به مادری‌م، به پسرهام، به صداشون، به دلتنگی‌هامون، به مامان‌مامان خطاب‌دادناشون، مامان مامان! دقیقا با همین ریتم تند و تکرار صداشدن! ... به از دنیاتون سیرشدن

...

قانون مردانه! حکم‌های مردانه! قضاوت مردانه! اندیشه‌های مردانه! کاش قدرتی داشتم و می‌تونستم اوضاع کوچیک مادرانه‌ی زنان کشورم رو تغییر بدم و دست فرزندانی که دارن از دوری مادراشون آب میشن رو تو دست مادراشون بذارم و یه شب هم شده راحت بخوابم. دست فرزندانی که به ناحق از دست مادراشون دورن، به ناحقی تمام، به گریه‌های زیاد...

قوه‌ی محترم قضایی ایران! قبول کن که دغدغه‌ی قیامت باید سرلوحه‌ی تمام حکم‌هات باشه. قبول کن که داری خیلی مردانه پیش میری. قبول کن که سیستم دادرسی‌ت مشکل‌ها داره!

وقتی نمی‌تونی برای حرف دو پسر ۹ سال و نیمه و یه مادر با همه عواطفش، برای سالها جنگیدنشون، برای تنهایی این چند ماهشون، برای تا مرز جنون رسیدنشون، برای بحران فرهنگی و اخلاقی جامعه‌ت اصلا که بی مادر، بی‌دلسوز واقعی، قراره به کجاها کشیده بشن، برای کلمه‌ی مقدس دلتنگی، برای اشک چشم‌هاشون... ارزشی قائل شی بدرد نمی‌خوری هیچ، باید زودتر حکم بطلان خودت رو هم شاهد باشی

تنها دلیل زنده موندنم، جنگیدن با شماست

بیدار شو!

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه