حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
عضو تیم ملی فوتبال بانوان نیستم! by: حُسنیه

 

اصلا حواسم نبود که امروز دانشگاه ندارم. از ساعت 5 و نیم مشغول مقدمات ناهار شده بودم. کیفم رو آماده کرده بودمُ به پیش‌مطالعه‌م نگاهی انداخته‌م و خیالم جمع شد که امروز آماده‌م. ساعت 6 و ربع هم پسرا رو صدا زدم و شیر رو هم گرم. جلوی چشماشون، توش کمی شکرُ پودر کاکائو می‌ریزم که موقع خوردن ایراد نگیرن. همیشه بلافاصله بعد از شستن صورت‌شون، می‌زنن کانال دو تا مِگامَن رو ببینن. کارتون جالبیه که خودم هم دنبالش می‌کنم. براشون تکرار کردم که امروز هم مثل دیروز دانشگاه دارم و لطفا سریع کمکم کنید تا سفره رو جمع کنیمُ آماده شیم. مسواک‌هامون رو که زدیم، یهو یادم اومد که هنوز یکی از کتابهای دانشگاه رو نتونستم تهیه کنم. رفتم اسمش رو از پرینت انتخاب واحدم دربیارم که یهو می‌بینم اصلا امروز کلاس ندارم. نمی‌دونم چرا اینهمه شاد شدم. شاید چون کارهای نکرده‌ای داشتم که فکرم رو مشغول کرده بود یا ... نمی‌دونم.  ولی ما زود آماده شده بودیم، برعکس روزهای قبل. خلاصه اینکه بهمراه بچه‌ها از واحد 4 تا خود پارکینگ رو اومدم. کفش‌هاشون کمی کثیف شده بود، براشون تمیز کردم. نگاهی به بوته‌های هویج حسین تو باغچه انداختم که خیلی بزرگ شده بودن. به حسین گفته‌م چند تا هویج برام می‌کَّنی که ببرم بالا برای سالاد؟ گفت آره. همینطور که کیف رو کول‌ش بود، رفت تو باغچه، می‌گم مراقب باش لباس مدرسه‌ت کثیف نشه. سه چارتایی هویج کَندُ گذاشت رو پلّه. بهش می‌گم یادت باشه برای سال بعد دیگه از اون آقاهه، بذر هویج نخریم. انگار هویج‌هاش زیاد بزرگ نمی‌شه. می‌گه آره همه‌شون همین‌قدری مونده‌ن. یهو چشمم به توپ فوتبالشون افتاده بود، یکی دو تا پا زدم‌ش، پسرا خنده‌ی شیطنت‌آمیزی کرده‌ن و هر دو حمله کرده‌ن که توپ رو ازم بگیرن. منم هی این‌پا و اون‌پا می‌کردم توپ رو. اصلا نمی‌تونستن ازم بگیرن. حسن‌م مبهوت بازی فوتبالم شده بود و مدام می‌گفت وای مامان تو باید عضو تیم ملی فوتبال زنها بشی. گفتم زن نه، بانوان. گفت خب بانوان. حسین هم همینطور که داشت با مهارت تلاش می‌کرد توپ رو ازم بقاپه، می‌گفت مامان خجالت بکش، مردم ببینن چی می‌گن. هیچ حرفی نمی‌زدم و فقط داشتیم بدو می‌کردیم. من برای اینکه توپ رو ازم نگیرن، اونها هم برای اینکه توپ رو ازم بگیرن. نهایتا هر سه تا افتادیم از خوشحالی. دیگه شروع کردیم به حرف‌زدن که تو باید این قسمت اون کار رو می‌کردی و تو نباید زیاد وسط بازی حرف بزنیُ اینها. لباساشون رو دست کشیدمُ گفتم دیگه برید مدرسه تا دیر نشده. چون چادر سرم نبود، در رو کمی باز کرده بودمُ دیدم کوچه خلوته، نیم‌نگاهی هم که شده، می‌دیدمشون که یهو حسنم روشُ برگردوند عقبُ انگشت دستشُ و برام تکون داد "از این علامت بیستیا" و گفت مامان خیلی فوتبالت بیست بود. بعد یه مُشت از داداشش خورد. دقیقا یه مُشت، بهمراه این تشر که: هیسسس چرا تو کوچه می‌گی مامان فوتبال بازی کرد، زشته، نباید کسی بدونه!!!

به غیرتِ بچه‌گانه‌ش خندیدمُ ذوق‌مرگ شده بودم. اصلا کی گفته من فوتبال‌کردنم خوبه؟ من اصلا هم خوب شوت نمی‌کردمُ سرعتم خوب نیست.

نسبت به اعضای خانواده‌تان غیرت نشان دهید تا حیای واقعی را درک کنید.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه