حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
یا ضامن آهو by: حُسنیه

پسرا داشتن انیمیشن "آقای مهربان" رو از شبکه دو می‌دیدن. به نماز باران حضرت رسید. حسنم می‌پرسه: مامان اینا واقعیت داره؟ گفتم "آره، اگه کسی پیش خدا عزیز باشه، دعاهاش زود جواب می‌ده". حسین می‌گه "مثل شما"...

و من همینطور که داشتم مثل خودشون برنامه رو می‌دیدم، عکس العملی نشون ندادم به حرفشُ فکر می‌کردم به اینکه واقعا چرا فکر می‌کنه من پیش خدا عزیزم؟ اصلا با خودش چه فکری کرد که اینطور گفت؟

آهویِ مادر! آماده برای مردن بود، بدست شکارچی. دلش پیش بچه آهوش بود که مریض بوده و تنهاستُ چشم‌به‌راه... حضرت ضمانت کردنُ تو خونه شکارچی موندن تا شکارچی آهو رو آزاد کنه تا بره به بچه‌آهوی شیرخواره‌ش برسه، اونهم فقط تا غروب. بعد اگه برنگشت، پول دو سه آهو رو از حضرت بگیره...

داستانش تکراریه شاید اما داستان من و آهویِ مادر...

منُ ضمانت آقا...

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه