حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
دخترا پا می‌دن! by: حُسنیه

دوستانی دارم که خیلی بی‌پرده از روابط ‌با دوست‌پسرهاشان که انصافا به یک‌نفر قانعند، حرف می‌زنند. اینکه تأکید دارم روی یک‌نفر، چون فقط و فقط همین روحیه‌شان باعث شده از دوران دبیرستان، دوستم باقی بمانند. وگرنه تفاوت‌های زیادی داریم. باوجود این تفاوت‌ها، از کناربودن باهاشان آرامش می‌گیرم. این‌نوع حرف‌هاشان برام خیلی خوبه. برای منی که نتونستم مثل‌شون عقده‌گشایی کنم و بدتر همیشه سعی بر سرکوب هرگونه غرایظم رو تو اولویت قرار بدم.

دوستم بعد از دوشب حرف‌زدن از دوست و صمیمیتش، به حرف‌های معمولی‌شون هم پرداخت. حرف‌ها و رفتارهایی که مصممم کرده هیچ‌وقت سراغ مردها نرم. بشدت حساسیت بالایی پیدا کرده‌م و وسط خیلی از رفتارهایی که دوستم از دوستش تعریف می‌کرد، ناراحت می‌شدم. اون رفتار رو حقش نمی‌دونستم و خودم رو جاش می‌ذاشتم و می دیدم که دارم گریه هم می‌کنم حتی... کمِ کمش می‌شد اگر جاش بودم، برای همیشه اون رابطه رو قطع کنم.

مردها ورای لحظاتی که خودشان در لحظات خاصِ خواستن، قرار می‌گیرن، اصلا توانایی ابراز محبت و حتی رفتار طبیعی رو ندارن. دوستم از اون برخوردها ناراحت نمی‌شد و حتی همیشه با لذت از همین رفتار دوستی که سالها برای هم هستند، حرف می‌زد اما من با خیلی از جاهای رابطه‌شون مشکل دارم...

وقتی که بهش گفتم، دوستت؛ دکتر جراح رو چطور پیدا کردی؟ گفت درسته که خود دکتر هم تو دیدار اول شیطنت کرد اما من‌هم کم پا بهش ندادم! خودم خواستم که رابطه‌مون از بیمار و دکتر فراتر بره. اگه نمی‌خواستم، مطمئنا شیطنت‌هاش بی‌جواب می‌موند.

بهش خیره می‌شم. به چشمهاش دقیق می‌شم. برق خاصی پیدا می‌کنن. آرامش خاصی دارن. حتی فکر می‌کنم چقدر پوستش بخاطر همین آرامش زیباتر شده... اینجاست که سرم رو از سمتش برمی‌دارمُ دستش رو محکم‌تر به دستم فشار می‌دم و به لونه‌ی خرگوش‌های حیاطم خیره می‌شمُ بهش می‌گم:

دارم فکر می‌کنم به خودم، وقتی که بارها و بارها با حسن و حسین به دکتر می‌رم، من‌هم هرزگاهی شیطنت دکترها رو دیدم. درست زمانی که به پسرها می‌گن: "خاله‌ت، خواهرت..." و بچه‌ها درجوابش می‌گن: "مادرمونه، نه خاله‌مون، نه خواهرمون" و معمولا هم دکتر با تعجب سراپای چادرمُ نگاه می‌ندازه وُ وقتی می‌فهمن بیمه نیستیم و داروها رو تو دفترچه بیمه نمی‌تونه بنویسه، خودش حدس‌هایی می‌زنه انگار، چون بلافاصله نگاهش... و من اگه یکبار می‌خواستم مثل دوستم بهش پا بدم

دخترها پا می‌دن. هرچقدر هم که مردها شیطنت کنن، جامعه بهمون ثابت کرده باز خود ما هستیم که می‌تونیم پا بدیم یا نه. باز خودمون هستیم که می‌تونیم ارزش‌مون رو با انتخاب مون نشون بدیم.

راستی چقدر از اصطلاح پا دادن بدم میاد...

هنوز کتاب ایوان کلیما دستمه. نویسنده‌ها همینند دیگر، ساز مخالف می‌زنند. فرقی هم نمی‌کند ایوان کلیمای کارِ گِل باشد یا چیز دیگری. برخلاف زن عادی داستانش که فکر می‌کند "ریوئلای کورتازار" که فقط برای ارضاکردن هوس دو مرد غریبه و تنبل، سینه‌خیز از این سر تا آن‌سر تخته‌ی سست و زهوار دررفته‌ای که میان دو پنجره‌ی چهارم کشیده می‌شد، رفت، تصویر وضعیت برده‌وار زن‌های کشورش است، نویسنده می‌گوید که یک نوع ادای احترام به زنان است اتفاقا، و دقیقا زنان بدلیل شهامتشان همیشه مورد احترامند و اضافه‌تر می‌گوید: معمولا زنها می‌توانند خطر را قبول کنند و مردها فقط می‌توانند بابت آن تحسین‌شان کنند...

چقدر حرف دارم براش اما کلاس‌های دانشگاه شروع شده و من باید یاد بگیرم کم‌تر مثل نویسنده‌ها ساز مخالف بزنم...

تازگی‌ها بیش از پیش به دخترانی برمی‌خورم که صورت‌شان هیچ حالتی ندارد!

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه