حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
بازی گمراه‌کننده‌ی تاریخ by: حُسنیه

 

چقدر مردها تغییر کرده‌ن، چقدر محبت حالیشون شده. امروز تو فرندفید خوندم از آقایی: هر روز برای همسرتون "چه خوشگل شدی امشب" رو بخونید. خب تصورش هم خیلی زیباست. اینکه یک‌نفری باشه، اصلا یک‌نفر نه، حتما باید جنس مخالف باشه که هر شب بهت اینُ بگه. یک جنس مخالفی، چه با آهنگ، چه بی‌آهنگ، وقتی پا خونه می‌ذاره، برات تکرار کنه "چه خوشگل شدی"، چقدر به زن فخر می‌ده، چقدر بهش ایمان می‌ده که آروم شده، تخلیه شده. اصلا معجزه می‌کنه روی زن. معجزه می‌کنه چون هر شب به همسرش این حس دست می‌ده که امشب متفاوت موهاشُ ببنده، اصلا متفاوت موهاشُ باز نگه داره. متفاوت لباس بپوشه، متفاوت راه بره، متفاوت غذا بپزه، متفاوت بخنده، متفاوت نگاه کنه.

بی‌برو برگشت، کمِ‌کمش لبخند رو روی لب زن که می‌کاره، اگه زنی هم سرد باشه.

اصلا تیر نهاییه. خدا کنه نسل این مردها زیاد بشن

کماکان روی کتاب ایوان کلیما مونده م، الان داستان قاچاقچی‌شم. انگار اینجاشُ، برای همین حسم نوشته‌ن: 

"اما بازی گمراه‌کننده‌ی تاریخ این‌چنین است. مردم وقت‌شان را فدا می‌کنند، آزادی و حق زندگی‌شان را به مخاطره می‌اندازند فقط برای این‌که از مرزهایی که می‌دانند احمقانه و بی‌معنایند، بگذرند و یا این‌که محوشان کنند. بعد مرز- بیشتر وقت‌ها کوتاه‌زمانی بعد_ فقط ظرف یک‌لحظه، به مثابه پیامد یک حکم مجرد، بی‌هیچ رد و اثری ناپدید می‌شود.

به‌نظر می‌آید که این مرزها، در افشای ناپایداری خود، بیهودگی تمام فداکاری‌های گذشته را نیز آشکار می‌سازند. اما شاید قضیه واقعا عکس این باشد: اگر به‌خاطر آن‌هایی که در نبردشان با مرزها، همه‌چیز را به خطر انداختند نبود، مرزها ناپدید نمی‌شدند، بلکه به تله‌ای بدل می‌شدند و همه‌مان چون حشرات در درون‌شان به دام می‌افتادیم."

شاید ربطش رو فقط گذشته‌ی تلخ‌م ب‌فهمه

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه