حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
اعتراف، هرچه دروغ تر، بهتر by: حُسنیه

 

اصلا لازم نبود دادگاه ویژه، محکوم به ضربات شلاقت کنند بابت اتهامت. اصلا درست گفته‌اید پدرِشناسنامه‌ای! درست حدس زده‌اید، درست تخمین زده بودید وقتی تمایل بچه‌ها رو نمی‌دیدید، گفتید این بچه‌ها از خون من نیستن شاید. اعتراف، هرچه دروغ‌تر باشد، بهتر؛ حسنین، پسران تو نبودن، اصلا توی بیمارستان اشتباه شده و این دو باید در رحم دیگری جایگزین می‌شدن. میدانی چرا می‌گویم؟ دو روزی که مهلت گرفته بودم برای آماده‌کردن‌شان، که قبولت کنند، که کم گریه کنند، که به آینده‌ی نزدیکی امیدوار باشند، وقتی فهمیدند دارم نقش بازی می‌کنم که از خوبی‌هایت می‌گویم، عصبانی شدن، داد می‌زدن و پرخاشگری‌شان گل کرده بود و حسین با اشک‌هایی لرزان روی گونه‌هاش گفت: "توی تمام دعاهای بعد از نمازم، از خدا مرگش رو خواسته بودم

". ...

اینها از پسرِ یه پدر برمیاد؟

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه