حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
کم آوردم by: حُسنیه

قربون امام حسین بشم، دهه‌ی محرّم‌ش یه‌طرفُ شبی که اینجا تا صبح بیدار می‌مونن برای همدردی با حضرت زینب که صبحش طلوع نشه یه طرف. بااینکه همه وقایع عاشورا برای همه‌ی ما مبرهنه اما باز هم مثل یه آدم ملتمس و مستأصل، اون شب رو دعا می‌کنم به صبح نرسه. این فرهنگ عزاداری رو از بچگی‌‌هام به یاد دارم. انقدر اون شب استرس می‌گیریم و به حال حضرت زینب ناراحت هستم و از خدا می‌خوام که اون شب رو ... که فکر می‌کنم شاید اصلا واقعا دعام بگیره و تاریخ عوض بشه و صبح عاشورا نیاد...

حالا من و پسرا چهار شبِ خیلی بد رو پشت‌سر گذاشتیم. هر شب به خانم زینب می‌گفتم ما اینجا یه شب برای شما مراسم "صبح‌‌نشوطلوع" می‌گیریم ولی ببین خانوم! من و حسنین نه یک شب بلکه چند شب رو با این حس، داریم صبح می‌کنیم.

روزهای خیلی بدیه. هرروز یه تنش وارد می‌شه. هرروزش استرس داریم. روزهاست من و حسنین از ترس، خونه‌ی پدرم خوابیدیم، کنار مادرم.

 

دعامون کنید. دیگه کم آوردم

 

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه