حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
قنوت بخوان، بلدش نیستم هنوز by: حُسنیه

 

بیابانی پیدا کرده بودم و خار می‌کندم و مدام نق می‌زدم و گریه می‌کردم. یهو آمدی مثل داستان "خار و دل" شجاعی، دقیق‌تر اگر آدرسش را بدهم، می‌شود جزو داستانهای "سانتاماریا"یش. دست روی شانه‌ام گذاشته بودی و گفتی: "خدا بنده‌های خسته را بیشتر دوست دارد. خدا بالهای شکسته را بهتر می‌پذیرد" و بعدش بوسه‌ای می‌زنی و دست روی موهام می‌کشی و خوابم می‌کنی

همیشه همینجاست که گریه‌ام بیشتر می‌شود. تو خودم بودم. سر لای دستهام کرده بودم که نکنه بچه‌ها که غرق در بازی‌شون بودن، ببیننُ بفهمنُ ...

صدای شلیک تفنگش نزدیکتر شده بود. انگار سمت من هدف گرفته بود و شلیک می‌کرد، اینطور حس می‌کردم. که یکهو داداش حسینش گفت" آدم مامان خودشو هدف نمی‌گیره که، بیا اینطرف". خنده‌م گرفته بود.

صدای اذان باعث شد که پا شم از جامُ طبق معمول فقط بلند بگم: "نمازه". با این ریتم آشنان، هول می کنن و هی می گن " مامان! شروع نکنیا تا ما بهت برسیم. صبر کن، من تشهد رو هنوز کامل بلد نیستم. سجاده‌ منه، نه سجاده‌ی تو، ببین اینجاشُ قرمز کردم ..."

و من تا چادرم رو از تا باز کنمُ گیره بزنم، هر دو اینطرف و اونطرفم ایستاده‌ن. اصلا خار و دل شجاعی رو برای همین روزها دوست دارم. همین روزهایی که بهانه‌ی آشتی‌م شده. بهانه‌ی خوندن "ربنا آتنا فی‌الدنیا حسنة ..." که مدتی طولانی جاش، فقط صلوات می‌خوندم.

مستحبیِ نمازِ واجب را کندتر بخوان حسن

من هنوز کامل بلدش نیستم!

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه