حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
بک یا علی by: حُسنیه

می‌خواهم حرف شازده احتجاب گلشیری را گوش کنم و برای دوست‌داشتن‌تان، داشتن‌تان، دلیلی نداشته باشم. می‌گوید: «انتخاب طرف، هرچه بی‌دلیل‌تر باشد بهتر است». بی‌دلیل دوستتان دارم اما من که نمی‌توانم جلوی ذوق‌زده‌شدن‌هام و گُرگرفتی‌هام رو بگیرم. من که نمی‌توانم وقتی از توی مانیتور طبقه‌ی دوم مسجد می‌بینمتان که کتاب قرآنی را که کلاس دوم جایزه گرفته بودید رو روی سرتان دارید و قرآن به‌سر می‌کنید و نمی‌دانم چی را زمزمه می‌کردید که شبیه "بک یاعلی" مداح نبود، اشکم را به پهنای صورتم مهمان نکنم و بیشتر دوستتان نداشته باشم، بیشتر وابسته‌تان نشوم.

 

شما نعمتید، همینطور که مهمان برنامه‌ی "این شب‌ها"ی دیشب؛ دکتر آشنا می‌گفت. می‌گفت نعمت هر اون چیزیه که باعث قرب بشه. برای همین "نعمت" رو مایِ گیرنده تعریف می‌کنیم. معنابخشی ما دارای نعمتش می‌کنه. برای همین توی نامه‌ی دیشبم برای شما نوشتم که وجود شما نعمته. چون همیشه دلیل تقربم بودید. دلیل اشک‌هام، دلیل توسلم. دلیل یبدل سیئاتهم حسنات‌م!

 

دیشب خواستیم دعای مشترکی داشته باشیم. شما پیشنهادی نداشتید اما یادمه که بی‌اختیار گفتم بیاید به خدا بگیم: "خدایا هر نعمتی که به ما دادی، به همه بده. هر نعمتی که به ما ندادی، باز هم به بقیه بده". شما رفتید و من توی دعای مشترکمون موندم. شما رفتید و من به خدا گفتم مگه غیر از اینه که اگه کسی هدیه‌ای، لباسی، سوغاتی، پوشیدنی‌ای برامون بیاره، دلش می‌خواد تنمون، دستمون، سرمون ببینتش؟ این دو تا هدیه‌هاتو که بهم دادی و من همیشه همرام داشتمشون، برام حفظ کن، پیشم نگهشون دار، پیشم بخواهشون... بعد بیشتر مستأصل شدم.

 

از دیشب تا الان ولی، لذت قرآن به سرتون زیر زبونمه. فکر می‌کنید چقدر ذکر الحمدلله رو بگم، سیر بشم؟

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه