حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
پول حلال by: حُسنیه

قبل از ماه مبارک از حساب بانکی‌م ده‌هزارتومنی برداشته بودم. شب که حسنین برای مسجدرفتن آماده شده بودن، دیدم ای داد من هیچ خُردپولی ندارم بهشون بدم که برگشتنی ماست بخرن. ناچار شدم همین چک‌پول ده‌تومنی رو بدست حسین بدم و به هردوشون بگم که این پول زیادیه، ببینید نوشته ده‌هزارتومن، وقتی ماست بخرید، خیلی اضافه میاد، حواستون باشه گمش نکنید. گفتن باشه، می‌ذاریم تو جیبمون و رفتن. نمازمو که خوندم، مشغول کارهام شده بودم که با دوغ و ماست برگشتن. حواسم بود که اضافه‌پولی تو دستشون نیست، با خودم گفتم شاید داخل نایلون ماست گذاشتن و این کارم که تموم می‌شه برش می‌دارم. بعد از حدود یکساعتی که رفتم سراغ خریدشون، دیدم هیچ پولی تو نایلون نیست. دستشونم که چیزی نبود، یعنی چه اتفاقی می‌تونست افتاده باشه. بهشون نگاه می‌کنم، هردو سخت غرق تکالیف ریاضی کلاس سوم شدن که یه‌روزدرمیون چند صفحه‌ای‌ش رو باهاشون کار می‌کنم. دلم نیومد بپرسم و باز منتظر شدم که کارشون تموم بشه.

بعد از مدتی پدر و مادرم برای شب‌نشینی اومده بودن پیشمون و من حسابی یادم رفته بود که منتظر پرسیدن چه سوالی از پسرها بودم که یهو میون حرفهای پدرم که داشت پسرها رو نوازش می‌کرد و ناز می‌داد شنیدم که گفت "من و پسرام امشب تو یه صف، نماز خوندیم و با هم برگشتیم نه؟" یهو یادم اومد که تا خواستم نگاه از پدرم بگیرم و از پسرها بپرسم، پدرم گفت "راستی چه پولی به بچه‌ها داده بودی که تو مسجد جیبهاشون رو می‌گشتن و ناراحت بودن که گم کرده‌ن؟" گفتم "نهههه بچه‌ها! گم‌ش کردین واقعا؟ چطوری؟" ناراحت شدن و شروع کردن به تعریف‌کردن که تو مسجد داشتیم به پدرجون می‌گفتیم که باید بعد از نماز بریم ماست بخریم و پدرجون گفت "می‌خرم براتون اما ما گفتیم نه خودمون پول داریم و خواستیم نشونش بدیم که دیدیم نیست".

راستش رو بخواید خیلی ناراحت شده بودم، چند روز قبلش بخاطر دو سه روز تب و تهوع حسین انقدر خرج آزمایش و دکتر و سرُم کرده بودم که غصه‌م گرفته بود برای هزینه‌های ماه مبارک و این ده تومن برام کلی بود. بهشون گفتم مگه تو جیبتون نبود؟ حسین با ناراحتی گفت "دست من بود مامان، تو دستم نگه داشته بودم فکر کنم". کنترل کردم خودم رو و فقط بصورت امری گفتم "برید راه‌پله‌ها رو ببینید". هر دوشون شدت ناراحتیم رو متوجهشده بودن و بسرعت رفتن برای پیداکردنش و من بخاطر فشاری که یهو بهم وارد شده بود، سریعرفتم اتاقشون و نشستم و سعی کردم آروم باشم.

شاید پسرها هم مثل مادرم فکر می‌کردن که مگه میشه پولی بعد از 4ساعت پیدا بشه ولی چون دستوری باهاشون حرف زده بودم مجبور شدن برن. این فکرها داشت اذیتم میکرد. برای یه لحظه به خودم گفتم قانع کن خودتو، کنار بیا که اگه گم شد راحت تحمل کنی.

بعد از مدتی تو سکوت من و حرف بابا و مامان که "مقصر خودتی که پول به این زیادی رو دادیدستشون و خب اینها هم بچه‌ن و پیش میاد و از این حرف‌ها" از در اومدن تو، از لب حسین که سعی می‌کرد به‌زور نخنده فهمیدم پیدا شده. تو همون حالت اجبار بازنشدن لبش برای خنده گفت: "مامان هیچ جا نبود" یه لحظه داشتم باور می‌کردم که از قیافه‌یتابلوی داداش حسنش که پشتش ایستاده بود فهمیدم پیدا کردن. بلند خندیدم و داد زدم که "واقعا پیدا شده؟" هر دو خندیدن و پریدن و گفتن آره. پدر و مادرمم می‌خندیدن. اصلا همه یه شادی خاصی پیدا کرده بودیم.

حالا حسین نشست به تعریف‌کردن که تو راه‌پله‌ها دایی‌محسن رو دیده بودیم، بهمون گفت کجا میرید؟ گفتیم پولمون گم شده بود تو راه مسجد، مامان گفت باید اینجا بگردیم. دای‌جون هم گفت بیاین باهم بریم تا پیش مسجد رو ببینیم، مطمئنا تو راه‌پله نیفتاده و تو خیابون باید افتاده باشه. سه‌نفری رفتیم و من یهو دیدم یه پول تاخورده کنار تلفن همگانی مسجد افتاده. صداشون زدم که پول پیدا شد، اومدن سمتم و من پول رو گرفتم، همونطوری بود که تو دستم نگه داشته بودم

خیلی خوشحال بودم. شب موقع خواب رفتم بین‌شون و از حلال‌و حرام‌بودن حرف زدم. براشون تعریفش کردم. مثال زدم و آخرش گفتم میدونین چرا اینقدر خوشحال شدم؟ چون از قدیم بهمون گفته‌ن مال حلال به صاحبش برمی‌گرده و من خوشحالم که پول‌مون حلال بوده


 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه