حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
داداش! مامان امتحان داره by: حُسنیه

پسرام از وقتی تعطیل شدن، یه جور خاصی سروصدا می‌کنن. یه جورایی شیطنتشون بیشتر شده. البته این تفاوت توی حسنم خیلی بیشتره، متفاوت شده، حتی زیاد حرف می‌زنن. از صدای پا و قدم‌هاشون گرفته که دلشون میخواد مدام محکم به زمین بزنن تا صدای خودشون و دست و بازی‌هاشون. امروز یکی دو ساعت مونده به امتحانم، وقتی بیدار شدن، می‌دیدن که در حالتهای مختلف نشسته و درازکشیده، دارم زمزمه‌وار صفحات آخر کتاب رو می‌خونم. تو همین حالتها، حسین هرزگاهی می‌اومد و همش حواسش به تعداد صفحات باقی مونده‌م بود و می‌رفت. کاملا حس می‌کردم که نگران امتحانمه. کاملا یادمه که انقدر حواسم پی درسم بود که خیلی از صداهای راکت‌بازی حسن رو هم نمی‌شنیدم، درحالیکه روزهای دیگه، این صدا خیلی برام بلند می‌اومد اما فقط هرزگاهی صدای حسین رو می‌شنیدم که مدام می‌گفت: داداش! مامان امتحان داره... یواش‌تر. نگرانی صداش، تن صداش رو بلندتر می‌کرد و بااینکه همون یه بار، هردفعه تکرارش می‌کرد، می‌شنیدم. همون لحظه..

عقب افتاده بودم و نمی‌تونستم بهشون، به سروصداشون، صبحونه‌شون، اهمیت بدم تااینکه پا شدم برای آماده شدن و رفتن به دانشگاه. ساعت 11 شده بود، صبحونه‌شون رو گذاشتم پیششون و گفتم مراقب خودتون باشید، تا دو ساعت دیگه خونه‌م. دیدم داشتن ساندویچ درست می‌کردن و مشغول شده بودن با غذا. خوشحال بودم که دیگه گشنه نیستن و صبحونه پیششونه اما نگاه حسین، یه جور خاصی بدرقه‌م کرده بود، یه جور خاصی نگران بود، یه‌جور خاصی داشت حرفای خودمو موقع امتحانات خودشون بهم می‌گفت، انگار می‌گفت مامان حواستو جمع کن، دقت کن تا خوب امتحان بدی.

سر جلسه‌ی امتحان، برگه‌های همه رشته‌ها رو پخش کرده بودن اما برگه‌های ما با تأخیر رسید. تو اون مدت تمام صداهای نشنیده‌ی بچه‌ها تو گوشم پیچیده بود و صدای دل‌نگران حسین ... 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه