حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
افتتاح کتابخانه‌ی اختصاصی کودکان و نوجوانان شهرم! by: حُسنیه

 

در 24 ساعت، 30 بار سرش تو کتابخونه‌ش فرو می‌ره و درمیاد. کتابهاش رو از بر کرده. درمورد هرکدومش، دوبرابر خود کتاب حرف می‌زنه. از تاریخ یونان گرفته تا داستان‌های شاهنامه تا داستان‌های 14 معصوم و انرژی هسته‌ای... آخرین‌باری که شهر کتاب برای خرید کتاب رفته‌بودیم، قبل از مستقل‌شدن و اثاث‌کشی‌مون بوده، زنبیل کتاب رو برداشته بودن و برای خودشون تو قسمت کودکان راه می‌رفتن و اسم کتاب رو می‌خوندن و طبق اصرارهای من مبنی براینکه لطفا زیاد انتخاب نکنید و حتما قیمتشون رو هم نگاه کنید، سبدشون رو سنگین می‌کردن و برمی‌گشتن پیش من، منی که قسمت ادبیات شهر کتاب غرق شده بودم. همیشه هم از دیدن سبدشون، می‌نشستم و دونه‌دونه رو نگاه می‌کردم و دیالوگ تکراری‌ای رو می‌گفتم: اینها که خیلیه، باید خیلی‌هاشون رو بزارین سر جاش. و اونها می‌موندن با انتخاب کتابهایی که باید قبول می‌کردن نخونن. دل‌دل می‌کردن براش، مدام انتخابشون رو عوض می‌کردن تا نکنه از خوندن کتاب زیبایی غافل بشن و دری از علم بروشون بسته بمونه.

بعدتر که خاله‌هام پاشون به خونه‌مون باز شد، مدام پسرها رو تو کتاب‌خوندن می‌دیدن و خیلی ابراز تعجب می‌کردن که اینها چقدر کتاب دوست دارن. بعد من بودم و تعریف‌هایی که از کتابهای شهرکتاب برای خودم درست کرده بودم. قسمت بد ماجرا می‌شد اونجایی که می‌دیدم هیچ خونواده‌ای از دور و بر من، برای فرزنداشون از این هزینه‌ها نمی‌کنن. حتی خاله‌م می‌گفت که شوهرخاله‌م از هدردادن پول برای این‌کارها خوشش نمیاد. درحالیکه بچه‌هاش خیلی کتاب‌خوندن رو دوست دارن و دو کتابی که ما تا حالا براشون هدیه گرفته بودیم رو مثل جنس گرانبهایی در اتاقشون نگه داشته‌ن.

 

به فکرم اومد که یه‌سر برم سازمان تبلیغات شهرم و یا ارشاد و یا هر جای فرهنگی دیگه و طرحی رو مطرح کنم مبنی بر ایجاد کتابخونه‌ی اختصاصی کودکان. بعد براشون کارت عضویت تهیه کنم و مسئولشون کنم در قبال کتابی که می‌خونن و امانت می‌گیرن تا اینطوری هم بچه‌های دیگه که از خرید کتاب محروم هستن و هم پسرهای کتاب‌خون من که هر ماه باید لیستی از کتابشون رو سر جاش بذارن و نخونن، به آرزوشون برسن. اینطوری خیلی از بچه‌ها غرق در شادی و کتاب خواهند شد. بعدتر فکر کردم حتی اگه حمایتی از طرحم نبینم، از این دویست و خردی کتابی که پسرها دارن شروع کنم، امانت بدم و حتی فراخوان جمع‌آوری کتابهای خاک‌گرفته ررو بزنم که به محتوای کتابخونه‌م اضافه بشه.

 

هنوز با پسرها مطرحش نکردم. ولی مدتیه که فکرم رو خیلی مشغول کرده

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه