حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
از همکار مامان به حسن و حسین by: حُسنیه

دو تفنگدار عزیزم سلام

حالتون خوبه آقا پسرا؟ معلومه که خوبید. آدم مامان سمیه داشته باشه خوبه. سمیه مامان منم هستا. حواستون باشه. ماچخوب، میگم مامان سمیه تا حالا راجع به دوقلوها گفته براتون؟ هم سان و غیر هم سان؟ خوب من از عکساتون فهمیدم که شماها غیر هم سانید . حالا از کجا؟ از اینکه تو مدرسه ما دو تا دوقلو هستن ، اسمشون نیما و مانی هست. اما یه ساله نتونستم بفهمم کدوم کدومه؟ حالا چرا؟ آفرین ، چون که خیلی شکلشون شبیه همه. حالا من خوش حالم که شما دو تا غیر هم سانید. چون که نه که من پیر شدم، سختم نشه شما رو از هم تشخیص بدم. ولی کلن خوش بحالتونا. کاش منم یه خواهر دو قلو داشتم یا شایدم یه برادری چیزی.حالا میگم میدونستید که تفنگدارا سه تا بودن نه دو تا؟ واسه همین منم میشم نفر سوم. آقا قبول؟ آقا راستی منم چشام ضعیفه، شبا که میشه بساطی داریم ها.چون دیگه کلا هر چی توش نور باشه نمی بینم. اما بین خودمون باشه هیچ وقت عینک نمیزنمدلقک

خوب دو تفنگدار عزیز لبخندخوشبخت شدیم کلی. شما رو میسپریم به خدا بعدشم مامان سمیه.حواستون باشه خوب غذا بخوره. خوب هم بخوابه. بغلمامان سمیه نی نی ما سه تاس

راستی عکسام خراب شدن. دعا کنید برگردن بتونم براتون عکس بفرستم

تا دفعه بعدی خدانگهدارتون پسرابغل

 

 

سلام پُرساخانومدلقک

من حسینم، نمیدونم چی جواب بدم. وقتی مامان‌سمیه صدام زد که بیا نامه داری، با خودم فکر کردم از این نامه‌هایی که اداره‌ی پست میاره، هست. بعد تعجب کردم که چرا تو نوت‌بوک مامان نوشته شده. متفکرمامان عکستون رو بهمون نشون داد، یولگفت فرانسه هستین و این نامه رو هم به ایمیل مامان فرستادین. مامان گفت همکارش هستین. ازش پرسیدم چرا فرانسه‌س، گفت درس میخونه اونجا. گفتم چه درسی، نمیدونست. شما تو فرانسه دارین چی میخونین؟ من و مامان و داداش معنی اسم شما رو هم نمیدونیم. مامان میگه اسم اصلیش فاطمه‌ست. چرا اسمتون رو عوض کردین؟ مامان می‌گه زیاد نپرس عینک.

شما مطمئنا خودت مامان داری، مامان‌سمیه فقط مال ماست. از خود راضیمامان‌مون به ما درمورد همسان و غیرهمسان‌بودن توضیح داده بود وقتی دوقلوهای دیگه رو تو خیابون و مدرسه‌مون می دیدیم.

مامان میگه دوتفنگدار یه داستان معروفی داره. من گفتم این دفعه که رفتیم شهرکتاب، حتما این کتاب رو برای خودمون می‌خریم. من هیچی درمورد سه تفنگدار نمیدونم. ما ماهی یکبار قرار داریم که بریم شهر کتاب. بعد زنبیل شهرکتاب رو برمیداریم و هرکتابی که دوست داشتیم رو می‌خریم. همیشه مامان میگه خیلی شده، پولش رو نمیتونیم بدیم. بعد ما دو سه تاش رو برمیداریم و میذاریم سر جاشابله.

الان داداش حسنم می‌خنده از حرفاتون، مخصوصا شکلک‌هایی که فرستادین. به مامان می‌گم کاری کنه که نامه‌ی ما هم شکلک داشته باشهزباننیشخند.

پرساخانوم بهتره عینک رو بزنی، وگرنه چشماتون مثل داداش‌حسنم می‌شه و اگه نزنی همینطور چشمت ضعیف‌تر میشهگاوچران.

ما هم از آشنایی با شما خوشبخت شدیم. مراقب مامانمون هم هستیم. ممنونیم از نامه‌تون. منتظر جوابتون هستیمبای بای.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه