حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
زنی با طعم لازانیا by: حُسنیه

حالا باید کمی به هویت اسلامی زن بپردازم. جاش خالیه تو مقاله‌م. به انگشتان دستم رو کیبورد نگاه می‌کنم، خیره‌شون می‌شم. چقدر بخار غذا زیباش می‌کنه. یاد غذای روی اجاق می‌افتم.  نوشتن رو نیمه رها می‌کنم و سری به سُس لازانیام می‌زنم. تو این سه روزی که اثاث‌کشی‌مون تموم شده، سرحال‌تر از اونی‌ام که بخوام تصور کنم. در ماهی‌تابه رو برمی‌دارم، سرمو می برم بالاش، چشامو می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم و بوی غذا رو قورت می‌دم. چشامو باز می‌کنم و با لبخند بهش خیره می‌شم. براش ناری ناری ناری ناری می‌خونم.
سیب‌زمینی رو بدستور محمدحسین ستاره‌ای ریز می‌کنم و می‌ریزم توش. درشو می‌ذارم. چادر رنگی‌مو سرم می‌کنم و می‌رم سراغ جعفری‌های تازه‌ی باغچه. سوئیت‌م چون زیرشیروونی بحساب میاد، توی حیاطش دید داره، برای همین برای پهن‌کردن لباس و جاروزدن و سبزی‌چیدن، باید چادرمو سر کنم. تلاقی رنگِ خیلی زیبایی بود برام؛ رنگ زرد چادرم با سبزی باغچه‌ی شخصی‌م. به دستام نگاه می‌کنم، خیره‌شون میشم، جعفری‌ها رو آروم میون دستام می‌سپارم، پا می‌شم از کنار باغچه. مستِ بوش می‌شم وقتی ریزش می‌کنم. درِ ماهی‌تابه رو برمی‌دارم. آماده‌س. سبزی‌ها رو می‌ریزم روش، یه همِ ریزی می‌زنم و خاموشش می‌کنم. نوت‌بوکمو روشن می‌کنم دوباره، یادداشتمو دوباره میخونم، به گذشته‌ی تاریک تاریخ زنان می‌رسم، دست از تایپ برمی‌دارم. فکر می‌کنم که زنها گذشته‌ی تاریکی نباید داشته باشن. زنها حالشون خوب بود، زنها حالشون خوبه، زنها از هر عملی که خودشون انتخاب کنن، لذت می‌برن، شادن، پس گذشته‌شون روشن هم بوده، فقط فراموش شده، غفلت نویسنده‌ها به اینجا رسوندتش وگرنه تاریخ، نسبت به زنان، خوشی هم داره. به لازانیام فکر می‌کنم، به مقاله‌م که بوی لازانیا رو گرفته. به بوی مقاله‌ی روزنامه‌ی روی میزم فکر می‌کنم، بو می‌کشمش، آره قرمه‌سبزیه، بوی مقاله‌ی دیروز خبرگزاری زنان رو یادم میاد، آروم نبود، شاد نبود، از چشای مقاله‌ش معلوم بود، سیگار رو برداشته وسطش و رفته جلوی پنجره‌ش...
سفره رو محمدحسن پهن می‌کنه، همون دور اول، براش زیاد می‌ریزم تا حسِّ سیرشدن بهش دست نده. اینکه داره تپل می‌شه، نهایت لذتمه. لازم به تذکر نیست خودخواهم، که تپل می خوامش. من عاشق دستای تپلشم که شبها موقع خواب تو دستام گره می‌زنه. به 5 تا انگشت کوچیک تپل‌ش میون غذا خیره می‌شم که جلوی چشام دارن مدام به حرکت درمیان و سمت دهن‌ش می‌رن. صدام میزنه و میگه: ماماااان تموم کردم، خیلی خوشمزه بود. صدای دلقک‌بازی‌ش میاد، همینطور می‌خونه برا خودش که: مامان دستت درد نکنه، چه غذای خوشمزه‌ای بود.

شادم

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه