حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
از خاطرات آخرین جلسه‌ی دادگاه by: حُسنیه

دو سه نفری می‌شن. چادر رنگی گلداری سرشونه و خیلی مشخصه اهل روگیری هم نیستن چون جلوی دهنشون‌و با چادرشون گرفتن و لبشون‌و پوشوندن. نمی‌دونم چه حسیه که توی بعضی از زن‌ها وجود داره حجاب رو تو قسمت لب می‌دونن.

شجاعت گناهِ کرده‌شون‌و هم ندارن. مدام سرشون پایینه. نمی‌دونم جرمشون چیه که توی حیاط دادگاه‌ن. فقط می‌دونم غم نمی‌دونم به کجاشون رسیده که کلی تو چهره‌شون چین‌ه.

داداشم که دوشادوشم ایستاده، طوری‌که صدای ضربان قلبش‌و می‌شنوم_ من همیشه روزای دادگاه صدای ضربان قلب داداشمو می‌شنوم_ میگه: ما چرا نزدیک اینا باید باشیم؟ اینا رو از زندان آوردن و من حتی به داداشمم فقط نگاه می‌کنم. من کلا از یکی دو روز مونده به دادگاه صم‌بکم می‌شم و فقط نگا می‌کنم به همه‌چی. کلی هم پرُ از حرفایی می‌شم که دلش نمی‌خواد صدایی ازش دربیاد. گاهی که جیغ و فریاد می‌شنوم، واقعا می‌خوام پشتشون دست بزنم و نگاشون کنم تا بفهمن اونا دیگه از چی درست شده‌ن که می‌تونن توی این فضا حرف که هیچ؛ جیغ بزنن و فریاد.

صدامون می‌زنن. دیگه نمی‌تونم به نگاهم به آدما و زن‌ها ادامه بدم. هروقت می‌اومدم دادگاه، برعکس همه که سرشون پایینه یا دارن با بغل‌دستی حرف می‌زنن، یه‌جور حالت زل‌زدنی به همشون داشتم. به تمام حرکاتشون. به تمام نگاه‌هاشون. یه‌جوری خیره می‌شمشون و با نگاهِ پُر از حرفم با همه‌شون ساکت‌م. بخاطر این رفتارم خیلی توی دیدم؛ خیلی هم توی دیدم. اینو از نگاه مردای دور و بر و سربازا می‌فهمم. من خیلی می‌فهمم. من از نگاه آدما همه‌چیزشون‌و می‌فهمم. ...

حالا باید تو سالن خاصی منتظر می‌موندیم. توی اون سالن احدی نباید موبایل داشته باشه. اما دلم بی‌قیدی خواست، دلم هوای نفرت داشت از هرچی مردِ و از هر چی مردِ قانونه. گوشیمو سایلنت کردم‌و و یواش گذاشتم تو جیب سمت راستیه شلوار لوله‌ تفنگی‌م.

سرباز خواست موبایلا رو بگیره. داداشم می‌گه تو ماشینش گذاشته و نیاورده و من‌هم نگاش می‌کنم و خیلی قاطع می‌گم نیاوردم.

تو همون سالن خاص هم آدمای خاصی‌ان. شروع کردم به نگاه‌کردن. برای هرکدوم جرم تخمین زدم. با خودم می‌گفتم به این آقا میاد مشکل اخلاقی داشته باشه و خانومشم اون عینکیه‌س که داره با مادرش حرف می‌زنه و یه‌جورایی بی اهمیته به همون آقاهه. یه بچه دارن لابد و می‌خوان ازین مشکل اخلاقیه استفاده کنن و بچه رو ندن. اما این پیرمرد هفتادساله لابد می‌خواد نامه‌ی بچه‌یی، دوستی، فامیلی رو نشون بده. بعیده خودش مشکلی داشته باشه.

سربازای توی سالن هم خاص‌ن. جز یکی‌شون بقیه موبایل ندارن. اون یکی هم دو سه باری گوشی‌ش رو نگاه انداخت و جمع تو سالن رو نگاه می‌کرد. بعد خیلی آهسته اومد طرف‌مون. حالا من دارم راه‌رفتن‌ش به سمت خودمون‌و می‌بینم و دائم تو ذهنم می‌گم: چکارمون داره، دیگه جایی نیست رد بشه که، الان می‌خوره بهمون...

درست حدس زده بودم، اتفاقا با داداشم کار داشت. گفت یه‌لحظه تشریف بیارید تو نمازخونه. من با تعجب نگاش می‌کردم. اونم نگاهی انداخت و با داداشم رفت. وقتی اومدن، هنوز با هم بودن. داداشم درگوشم بهم می‌گه موبایل همراته؟ می‌گم چطور؛ من‌که دستش نزدم؟ اصلا انتظار نداشت بگم آره. با ناراحتی نگام می‌کنه و میگه آخه چرا؟ این سربازه به گوشیش اخطار داده شده؛ فهمیده. سربازو نگا می‌کنم، جیب لباسش نوشته‌س: «ش.کوهستانی». سربازه هم نگام می‌کنه و می‌گه یواش برو نمازخونه و خاموشش کن. حتی سایلنت هم نباید باشه. برو اونجا که آنتن نمی‌ده تا نفهمن وگرنه برات گرون تموم می‌شه.

حالا منم شجاعت کارِ کرده‌مو نداشته‌م. خاموشش کردم و برگشتم. نگام کرد و نگاش کردم و خیلی زیرِ لبی گفتم ممنون‌م. لبخند زد.

پیرمرد ِ هفتاد ساله رو صدا زدن. جمعی که شاکی و متهم و وکیل بودن هم هرکی از هرجایی که نشسته بود پا شد و همراش رفت. دیگه باید به حسم شک می‌کردم، اونهمه آدم بااین بودن و من نفهمیدم. صدای قرائت لایحه و حکم و صدای متهم و گریه‌ی زن جوونه عینکی... گیس‌کِشی و ...

فشارم افتاد وقتی با حالت گیس‌کِشی بیرونشون کردن، سربازا اومدن، قاضی داد می‌زد ببرین‌شون....

صدام برای اولین‌بار دراومد بلأخره؛ به داداشم گفتم منو مُرده فرض کن دیگه. من نمیام داخل وقتی صدام زدن. ....

گذشت.

بادِ چادر رو برای همون‌وقت نوشتم.

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه