حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
حُسن‌ختامِ سال 90 by: حُسنیه

 

عروسی پسرخاله‌م بود، بچه‌ها هم‌پای دایی‌شون تو عروسی کمک می‌کردن. اصلا جزو مهمونا بحساب نمی‌اومدن که یه‌جایی، بشینن. کلا دمِ در بودن، یا میوه‌ها رو تو ظرف می‌ذاشتن، یا آشغال‌هاش رو جدا می‌کردن. کلا نگاه می‌کردن ببینن دایی‌شون چیکار میکنه تا اونها هم انجام بدن. انقدر ساعتها همراه دایی‌شون، مردونه پای کار ایستاده بودن که پسرخاله و شوهرخاله و خاله‌ و پدربزرگم هرکدوم، جداگونه بهشون شیرینی می‌دادن. شیرینی نقدی البته. جز شوهرخاله‌م، بقیه بهشون نفری پنج‌تومن داده بودن. با علاقه و سروصدای آهنگ عروسی، اومده بودن دم‌ِ درِ خانوم‌ها و گفتن منو صدا کنه یکی. رفته بودم دمِ در، دیدم دارن بپّر بپّر درمیارن که مامان کلی شیرینی بهمون دادن و پولهای دست‌شون رو نشون میدادن. خیلی به‌چشمم می‌اومد. باورم نمی‌شد. گفتم کی داده اینا رو؟ داداشم منو از دور دید و می‌خندید و اومد جلوم و گفت: کمکم که می‌کردن، خاله‌جون اینا و بابابزرگ بهشون شیرینی دادن. گفتم: "وای خدای من! چه جالب. بچه‌ها این پولهای خودتونه، بذارید تو جیبتون، آفرین". خوشحال بودن خیلی. تااینکه دو روز بعدش پچ‌پچ‌های خنده‌داری می‌کردن. خواهرم می‌دونه پسرهام، عین خودم، حرف تو دلشون نمی‌مونه، برای همین مدام ساپورتشون می‌کرد که مبادا به مامان بگین. نهایتش هم دلشون طاقت نگرفت و گفته‌ن: امروز با خاله‌فهیم می‌خوایم بریم بازار. گفتم آره فهیم؟ چرا؟ بچه‌ها خندیدن و گفته‌ن با پولهامون می‌خوایم یه چیزی بخریم که شما نباید بدونی. خواهرم داد کشید که بچه‌ها....

 

شب با دو لباس متفاوت مجلسی برگشتن خونه. کادو نکرده بودن اما نایلکس زیبایی داشت. پله‌ها رو انقدر سریع اومدن بالا که زنگ‌نزده، در رو باز کردم براشون. با خوشحالی گفته‌ن: مامان تولدت مبارک، ما نتونستیم تولدت چیزی بخریم و امشب خریدیم. خیلی لحظات جالبی بود. خواهرم بدو کرده بود سمت مطبخ که کبریت پیدا کنه و شمع رو روشن اما پیدا نمی‌شد. هی می‌خندید و می‌گفت مامان این کبریت کجاست؟

 

وقتی پوشیدم، انقدر به چشمشون زیبا اومده بودم که دهنشون باز مونده بود. حسن می‌گفت: واااای، مامان خیلیییی بهت میاد. خیلی قشنگت کرده. حسین می‌گفت مامان تو زیباترین مامان دنیایی... سعی کردم خجالت نکشم از حرفشون و طوری به وجد بیام که همیشه یاد بگیرن از زیبایی آدم‌های دور و برشون تعریف کنن. داشتم فکر می‌کردم این روش چقدر برای آینده و ارتباط با همسرشون خوب می‌تونه باشه اگه مدام بهش بگن چقدر زیبایی تو این لباس...

 

از اون‌روزِ شاد خیلی نگذشته بود که سفر کاری‌م پیش اومد. بچه‌های نشریه، بدون اینکه کسی ساپورتشون کنه که لو ندن و بپّر بپّر نکنن، برای تولدم و تشکر، هدیه‌ی خیلی بزرگی گرفته بودن. وقتی خیلی غیرمنتظره داشتن خبرش رو می‌دادن، وقتی خیلی غیرمنتظره‌تر داشتم مطلب قاب رو بلندبلند می‌خوندن، اصلا سعی نکردم خجالت نکشم، دلم می‌خواست زمین باز بشه برای لحظاتی. اصلا سعی نکردم طوری رفتار کنم که باز هم شرمنده‌م کنن. به اشک‌هام اجازه دادم جای سوپرایز قبلی که گریه نکردم و سبک نشده‌ بودم، هم بریزن. شونه‌هام که تکون خورد، به خودم گفتم تو واقعا خوشبخت‌ترین آدم این دنیایی. قدر بچه‌هاتو بدون، بچه‌هات تو نشریه‌ و پسرهای خوبت نوش‌جونت.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه