حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
بخواب گلم by: حُسنیه

این شب‌ها توفیق اجباری بیدارم. خیلی ناشیانه خماری می‌کشم و سر از مونیتور برنمی‌دارم و از آشپزخونه هم بیرون نمیام تا پسرها خودشون بخوابن و منو کنارشون نبینن. بهشون گفتم: "دیگه باید خودتون شب‌ها بخوابین، نه منتظر من باشین تا بیام بین‌تون و بغلم بزنین و خوابتون ببره". می‌دونم خیلی دیر شروع کردم ولی دلیلش نه جانداشتن بود و نه فراموش‌کردن، خودم با آرامش می‌خوابیدم اینطوری، که این دو تا فارغ از هزارسوی مشکلات روز، شب، درست به‌پهلو و موازات و بغل من می‌خوابن، دست راست یکی و دست چپ اون یکی، محدوده‌ی شکم منو پر میکنه تا خوابش ببره. پریشب؛ شبِ اول بهونه درمی‌آوردن، هر از چند دقیقه‌ای با درماندگیِ مردونه‌یِ تمام، التماس می‌کردن که برم پیششون، خوابشون نمی‌بره. قبول نمی‌کردم. می‌گفتم: نه، خوابیدن سخت نیست، بین‌مونم که دیوار نیست. فقط تو رختخوابتون نیستم، بگیرید بخوابید لطفا. یه‌ساعتی تو رختخواب نگام می‌کردن، می‌دیدن دارم تایپ می‌کنم هرزگاهی، حواسم پی نوشتن و خوندنی غرق شده لابد، فکر می‌کردن مطمئنا به‌زودی تموم می‌شه کارم و میرم کنارشون. بعد از مدتی اما، به نتیجه‌شون که نمی‌رسیدن، می‌پرسید، دقیقا نمی‌دونم کدومشون بود که پرسید: مامان! شما چجوری خوابت می‌بره؟ به دروغ گفتم سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم. گفت منهم الان می‌خوام بخوابم و به چیزی فکر نمی‌کنم ولی اصلا خوابم نمی‌بره. گفتم محاله حسین، "یادم اومد، حسین بود"، بعدازظهر نخوابیدیم که شب خسته باشیم و زود بخوابیم، صبح هم که 6 پا شدیم، الان مغزتون خیلی خسته‌س و می‌خواد بخوابه، فقط کافیه چشماتو ببندی و اجازه بدی‌استراحتش رو بکنه. بعد از یه‌ربع که از این حرفم گذشت، خوابیدن، دوتایی، بی من. ولی هنوز عادت نکردن، الان دقیقا سه شبه که من نه می‌تونم درسی رو بخونم و نه کار عقب‌مونده‌یی رو انجام بدم، حسِّ متفاوتیه این شب‌ها که باید هی چشم‌انتظاری بکشم تا خوابشون ببره تا با خیال راحت برم کنارشون بخوابم، البته الان به نیم‌ساعت نرسیده می‌خوابن. یادم نره هیچ‌وقت که این شبها، انتهای اسفنده سال 90 هست. 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه