حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
کودتا by: حُسنیه

 

می‌گن انقد با پدرت بد نباش. می‌گن اون نمی‌خواسته بدبختت کنه، می‌گن خودت که الان بچه داری، ببین دوس داری بدبختی‌شون رو ببینی؟ پس هیچ پدر و مادری دوس نداره... می‌گم می‌فهمین یا نه، نه جثّه داشتم، نه تو فکر ازدواج بودم. مامان که دو سه خواستگار قبلی رو بدون اینکه بهم بگه، رد کرد. حالا همین رو که به بابا گفت، چرا باید می‌گفت بدیم بهتره؟ چرا ندید من کوچیکم و هنوز برای مسئول‌شدنم زوده؟ چرا ندید که سالها با هم مشکل سیاسی داشتن و سرِ قضایی سیاسی به قول خودشون، به خون هم تشنه بودن؟ چطور دلش اومد با بی‌رحمی تمام، بدون جواب مثبت‌گرفتن از من، سر سفره بنشوندم؟ خواست اتحاد بین دو گروه محل ایجاد بشه؟ خواست این نفاق با من ازبین بره که بعدش من ملعبه باشم که یا من، یا اونها؟

 

بزرگ شدم و تصمیم نهایی‌مو 5 ساله گرفتم. اما از اینکه هنوز نتونستم بزرگ بشم و پدرمو هم ترک کنم، از اینکه هنوز نتونستم تو یه در اتاق، مستقل بشم و زیر سقفش نباشم، از اینکه نتونستم تنفرم رو از اون هم نشون بدم، از خودم بیزارم.

 

آهی که الان موقع نوشتن این یادداشت می‌کشم، حسابی داغ داره. هرروز دارم می‌بینم که چقدر اسیرتر می‌شم چون می‌بینمش و مجبورم ببینمش و بی‌مدیریتی‌شو تحمل کنم. امروز تازه خبر می‌دن که سه واحدی که با بدبختی ساخته رو گذاشته بنگاه. یعنی تااین‌حد کوتاه آورده. از ابتدا که خونه‌ی ویلایی‌شون رو ویروون کردن و این سه واحد رو جاش ساختن، برای همه‌مون مشخص بود که نمی‌تونن و توان مالی‌ش رو ندارن جز خودشون. چند ماهی بود که امکانات گوشتی و خوراک و شست‌وشوی مامان و زندگی‌مون با من بود، یعنی تااین‌حد هیچ حقوقی برا بابا نمونده بود و حالا دیگه...

 

دارم به کودتا فکر می‌کنم. کودتای مستقل‌شدن. باید کوچه‌های شهرم رو رصد کنم از امروز، واقعا من و پسرهام مجاز به اینهمه قربانی‌شدن نیستیم

 

...

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه