حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مرا به نامِ کوچکم صدا ... by: حُسنیه

 

مطلب شهرزاد رو که خوندم، یاد اسمِ خودم افتادم که خیلی کم صدا می‌شدم. کاملا از فامیلی‌م فاکتور می‌گیرم، چون برای خودش حکایت طولانی‌ی داره و باید پای اجداد روحانی‌مو وسط بیارم. و اما اسمم، خیلی کم با اسمم خطاب می‌شدم. تو خونه یا "مامان" بودم، یا "آبجی". حتی بابا و مامانمم به زبون داداشا و فهیم، گاهی "آبجی" صدام می‌کردن. تو بین همکارا هم که به فامیلی صدا می‌شم. تا زمانی هم با دخترای همکار، مقابله می‌کردم که چرا به فامیل صدام می‌زنین و تا اسم کوچیکمو صدا نمی‌زدن، جواب نمی‌دادم. خب الحمدلله نتیجه‌بخش بود.

 

از یه سالی به بعد به بچه‌ها گفتم اسممو صدا کنن. از وقتی هم که داشتم خیلی ناراحت با مامان، سر این صدانشدن حرف می‌زدم، ایشون هم به اسم صدام می‌زنن.

 

توی دفترم که داشتم این یادداشت رو امروز می‌نوشتم، عنوان زدم: "سمیه". کیفور شده بودم. چون تابه‌حال خودمم خودمو خطاب نداده بودم. خلاصه اینکه وقتی پنجم اسفند بدنیا اومدم، پدرم مأموریت بود و همین باعث شد که حسابی تو دل عموها و پدربزرگ‌ها و کلا فامیل جا باز کنم و از اونجایی‌که مامانم کم‌سن بود لابد، به خودشون اجازه دادن، برام اسم انتخاب کنن. مادربزرگم یعنی مادر مامانم، چون اولین‌نوه‌ش رو می‌دید، گفت: اگه میشه دوس دارم اسم من روش بره، یعنی "کلثوم" بشم. می‌گن عموبزرگه نپذیرفت و مخالفت کرد و گفت باید بشه سمیه. مامانم تعریف می‌کنه که این اسم یه زمانی مُد شده بود حتی و اسم درخوری بحساب می‌اومد. اکثرا هم که نگاه می‌کنم، توی منطقه‌مون، دخترهای این سن و سال، سمیه هستن.

 

علت مُدشدنش رو نمی‌دونم ولی یادمه خودم وقتی پیش‌دبستانی بودم، می‌دونستم و برای دیگران توضیح هم می‌دادم که اسم من، اسم اولین زنِ شهیده تو اسلامه. مامانم کتابش رو هم برام خریده بود که اتفاقا تصویررنگی داشت. من با سمیه؛ مادرِ عمّار بزرگ شده بودم حتّی، الگوم شده بود تو بزرگ‌شدن. یکجورهایی علت حفظ بودن دعای کمیل و عهد رو تو سن ده‌سالگی و حتّی‌تر خال روی لبم که یه شبه تو همون دوران از لبم بیرون زد، همین اعتقاد قوی می‌دونستم. اینها هم گذشتن، متأسّفانه.

 

شاید سمیه‌ی اون سال، با سمیه‌ی الان خیلی فرق کرده اما فرهنگ اسم‌هامون رو هنوز یدک می‌کشیم. من هنوز سمیه‌یی هستم که لذت‌ها و دلخوشی‌های کوچیکی دارم، انقدر کوچیک که شاید کسی نتونه درکشون کنه.

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه