حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
یه جفت دستِ مهربون by: حُسنیه

 

دختر زبلش تو کالسکه بود و پیش مادر مهربونش که الان داره اینجا رو میخونه. موازی ما حرکت می‌کردن. بی‌اینکه بخوام، دوستمو که فقط یه ساعت از باهم بودنمون تو دنیای حقیقی می‌گذشت، دوس داشتم. روسری آبیِ ساتن‌مانندی سرش بود و چقدر خوب بود اولین‌بار با این روسری دیدمش. چقدر خوش‌به‌حالم بود که باسلیقه‌گی‌ش رو می‌دیدم. بی‌اینکه بخوام، دستاشو می‌گرفتم. گرمای دستاشو می‌خواستم، حتی بغلش رو. نمی‌خواستم حرفی غیر از فضای زیبای زاینده‌رود و درختای پاییزی و شیطنت بچه‌های تیم و برنامه‌های بعد از باغ بزنیم. به همین که می‌گذشت، دلخوش بودم. چادرامون رو دستِ باد سپرده بودیم و دستای همو محکم فشار داده بودیم که یکهو ...

 

بی‌مقدمه گفت راستی بچه‌هاتو کجا گذاشتی؟ فقط تونستم یه نگاه به مینا بندازم. نمی‌دونستم الان با چه عکس‌العملی از طرفش مواجه می‌شم. سریع مدیریت کردم چهره‌م رو و یواش بهش گفتم پیش مادرم هستن. بعد دیگه نتونستم مینا رو نگاه کنم. خجالت می‌کشیدم ازش که اینهمه وقت با هم دوست بودیم و بهش هیچ‌چی درمورد خودم نگفته بودم. خجالت می‌کشیدم ازش و سرمو انداخته‌م زیر تا نبینتم تا ازم جواب نخواد. پچ‌پچ‌ش رو می‌شنیدم. می‌گفت باورش نمی‌شه، می‌گفت چرا تا حالا بهش چیزی نگفتم. دست دوستمو محکم فشار دادم و یواش بهش گفتم بچه‌های نشریه، از زندگی‌م نمی‌دونن. یعنی دوس نداشتم بدونن. بعد رو کردم سمت مینا و گفتم: ببخش، هیچی نمی‌تونم بگم. بیشتر از اونی‌که فکر می‌کردم می‌فهمید، فقط گفت واقعا تو؟ سرمو تکون دادم که آره

 

سبک شده بودم، خیلی ناخواسته. آروم شده بودم. دست‌کشِ مینا رو گرفتم تا گرم شم، گرمِ گرم. مینا نمی‌دونست که من از سرمای باغ نمی‌لرزیدم. هم‌زمان با گرمای دست‌کِش صورتی‌ش، از اینهمه یخِ نه‌یی که محصورم کرده بود، اومدم بیرون و گرم شدم.

 

از قبل اینجا رو می‌خوند و یکی دوباری کامنت گ‌ذاشت حتی. بارها تعجب می‌کردم که این چرا اینجاس. حتی می‌ترسیدم از بعضی مطالبم که نکنه بدونتم و اینها رو بخونه و برام بد بشه. ولی یه‌جورهایی می‌دونستم نمیدونه نویسنده‌ش منم. یهو نگاهش کردم و گفتم چی شد اومدی وبلاگم؟ گفت کدوم وبلاگ؟ خندیدم و گفتم یخِ نُه!

 

یخ زد، خنده‌م بیشتر شد. رام شده بود حتی و دستمو رها کرده بود. کمی عقب رفت و نگام کرد. باورش نمی‌شد. نگاش می‌کردم تا بتونم برای همیشه، بطور کامل این صحنه رو ثبت کنم :)

 

حرف زدیم و حرف زدیم و حرف...

 

و حالا خوشحالم که اینجا رو می‌خونن. خوشحالم که هم‌سفرهای خوبی بودیم برای هم. خوش‌حالم که انقدر دل‌تنگ دیدن دوباره‌شون هستم که می‌ترسم از خودم، که کار دست خودمو یخِ نه بدم.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه