حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
رازهایی بین مادر و پسر 5 by: حُسنیه

 

چند وقتی‌ست که اصرار می‌کردن مثل بعضی از هم‌کلاسی‌هاشون، خودشون، تنها برن مدرسه، بدونِ من. می‌ترسیدم، یعنی هنوز هم می‌ترسم، تا نیم‌ساعت بعد از رفتنشون، فقط صلوات می‌فرستم و جلوی پنجره می‌ایستم و کوچه رو می‌بینم. مدتی که اصلا رضایت نمی‌دادم. حتی موقع رفتن به مدرسه، بهشون می‌گفتم مثلا الان ببین داداش، اصلا حواسش به اون ماشینی که داشت عقبی می‌اومد نبود، یا ببین تو دوستت رو که اون‌طرف خیابونه، صدا زدی، می‌دونی اینها خطرناکن؟ و با همین دلایل هی هر روز سه نفری راهی مدرسه می‌شدیم. تااینکه هفته‌ی پیش بهشون گفتم، امروز می‌تونید با فاصله از من برید مدرسه، میخوام ببینم چطور از خیابون رد می‌شید و چطور تا مدرسه رو می‌رید. خیلی خوشحال شده بودن. بهشون گفتم یه اشتباه‌تون باعث می‌شه، یه روز دیگه هم این تمرین ادامه داشته باشه ها. گفتن باشه. رفتیم، اونها جلو و من آروم و آهسته فقط پشتشون رو نگاه می‌کردم. اولین‌روز موقع ردشدن از خیابون، بدو کردم و دست محمدحسن رو گرفتم و گفتم وای محمدحسن خیابون دو طرفه‌س، وقتی یه‌طرف رو نگاه می‌کنی، مراقب باش طرف دیگه هم ماشین نباشه و الان دقیقا این ماشینه داشت با سرعت می‌اومد. همین باعث شد تا چند روز اصلا تمرین نکنیم و من درمورد رد شدن از خیابونِ دوطرفه با تمام خطرهاش باهاشون حرف بزنم. تااینکه باز یادشون اومده بود و باز تمرین رو شروع کردیم. جلوم حرکت می‌کردن، دوشادوش هم، عقبشون حرکت می‌کردم و فقط پسرهامو نگاه می‌کردم. از مغازه‌دار گرفته تا خانوم‌های همسایه و محل، همشون ازین فاصله می‌فهمیدن دارم چی یادشون میدن، وقتی بهم می‌رسیدن، یه لبخندی بهم می‌زدن. من ولی چهره‌م از این بزرگ‌شدن، پر از نگرانی بود، پر از ترس. تا خودِ مدرسه می‌رفتم عقبشون، بهتر می‌شدن روز به روز. خوشحال بودن، منهم ولی ...

 

حالا چند روزیه که اصلا عقبشون راه نمی‌افتم. خودشون دوتایی می‌رن مدرسه و میان. اینروزها خیلی خودخوری کردم و دارم می‌کنم، خیلی.

 

ازجمله اون رازها: قبول کنید، بپذیرید که پسرتان روزبه روز درحال بزرگ‌شدن است و مرد کوچکی شده است.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه