
پنجم اسفند یعنی جمعه تولدم بود. مامان از شب قبل کیک یک کیلویی کوچیکی میخره و صبح بچهها رو اینطوری بیدار میکنه: پاشید پسرا، تولد مامانه، سفره بذارید تا چایی و کیک رو بیارم.
بااینکه صبحهای جمعه تا ظهر میخوابن، سریع پا شدن، با صورت نشسته میرن سراغ کیک توی یخچال، میبینن واقعیت داره. سه نفری کنار یخچال ایستاده بودن. محمدحسین خیلی خوشحال بود، رفت صورتش رو بشوره. محمدحسن اما با یه بغض مردونهیی میگه: ولی ما که کادو نگرفتیم برای مامان!
خیلیییی جملهی ناراحتکنندهیی بود، دقیقا همین حس رو تو همون لحظه مامان هم پیدا کرده بود که چرا یادش رفته بود مثل سال قبل که از قبل بهشون خبر داده بود و این دو تا هم قلکشون رو پاره کرده بودن، امسال هم دست این دو تا رو بگیره و ببره مغازهای تا وسیلهای برا مادرشون انتخاب کنن. قشنگ یه رود اشکی از پهنای صورتم ریخت. پاکش کردم. به خواهرم مسیج دادم که بهش بگو تو که انقدر خوب نامه مینویسی، یه نامهی تولد مبارک برای مامان بنویس. این کیک هم از طرف شماست دیگه، یه هدیهی خوب بهحساب میاد...
اثر داشت. خیلی خوشحال شد. صورتش رو میشوره و شروع میکنه به نامه نوشتن
مادرهای آینده یادتون باشه اگه از همون ابتدا به پسرتون یاد بدید که برای موضوعات مختلفی مثل عذرخواهی، قولهای نیمهمردونه و حتی قدردانی و ابراز علاقه، نامه بنویسن، این کار تو تموم عمرشون بدردشون میخوره. تأکید میکنم، تمامِ عمر! تو این دو سالی که جزو باسوادین جامعه بهحساب میان، هنوز لذت نامهنگاریها رو میچشم.

