حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدن ... by: حُسنیه

 

بچه‌ی ارشد که باشی، یه‌جورهایی مادری و پدری کردن تو خون‌ت می‌ره. یه‌جورهایی بلد می‌شی چه‌جوری مهربونی کنی و امید و آرامش بدی. بلد میشی در یه لحظه، هم به غذای روح برسی و هم غذای جسم عزیزت. اصلا مخلص کلوم اینکه ازخودگذشتگی از همون بچگی تو عروسک‌بازی‌هات نمایون میشه.

بچه‌ی ارشد بودم و تکیه‌گاه. مثلا حالا رو کاری ندارم که خودم به داداشم وابسته‌م ولی اون زمان واقعا داداشم که فقط دو سال ازم کوچیکتر بود بهم نیاز داشت، یه‌جورهایی غیرمستقیم. سوم راهنمایی که اون اتفاق شوم پیش اومد، داداشم به هر دری می‌خورد می‌گفت آبجی چرا نیست. اصلا بهونه داشت. انگلیسی که می‌خوند، مدام می‌گفت چرا آبجی نباید پیشم باشه. مامان که مریض می‌شد، فقط حضور من رو می‌خواست، عاشق که شد گفت: آبجی کجایی؟... مادر بودم.

غیر از ارشد بودن، کارتن‌ها و داستانهایی که اون‌زمان می‌خوندم هم، توی این حسم کمک بزرگی می‌کرد. تصمیم کبری رو خوندم و کوکب‌خانومِ خوبی شدم. هایدی و آن‌شرلی رو دیدم و شدم مادری عاشق اما فقط شدم یه مادری که بلد شد محبت کنه، زیر پر و بال بگیره. غذا بپزه، کیک آماده کنه، آش دقیقه‌ی نودی بپزه. تو راه مدرسه فقط بگه و بخندونه، روزهاش با صلوات پر بشه تا خدا حافظ بچه‌هاش باشه. از خودش تا دلت بخواد بگذره بدون اینکه بفهمه چقدر سخته.

کودکی من تو هیچ کتاب و کارتن‌ش ظلمی رو ندید، بی‌عدالتی رو نفهمید. همینطور تو دنیای مهربون خودش غرق شد و مادری کرد تااینکه خودش مادر شد. ... فقط محبت یاد داد و بازی کرد، از بین حوادث تلخ جامعه، به بچه‌هاش فقط "دروغ بَده" رو یاد داد. تو مخیله‌ش حوادث تلخ‌تر نمی‌رفت. تااینکه تازه 5 سال پیش فهمید هر کسی ارزش محبت نداره.. 5 سال پیش خیلی دیر بود.

باید می‌رفتم یقه‌ی کارتن‌ها و کتاب داستان‌امو می‌گرفتم که چرا بهم نگفتن دنیا فقط همین مادری و محبتش نیست. همه‌ی آدما خوب نیستن، ارزش محبت ندارن، اصلا آدم بد داریم که می‌کُشه، خلاف می‌کنه، نماز نمی‌خونه، دوست پسر داره، دزدی می‌کنه، خیانت هم... اینها رو دیر فهمیدم، تاوانش سخت بود.

پسرای 8 سال و 8 ماهه‌ی من اما به برکت آقای تلویزیون و برنامه‌ی "قصه‌ها مثل شد" ش از همین الان اندازه‌ی من بی‌عدالتی رو فهمیدن. قاضی بد رو هجی کردن، ظلم و زور رو با چشم و گوش‌هاشون یاد گرفتن. امروز که داشتن مثل جدید این برنامه‌ی تلویزیونی، "گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدن گردن مسکری" رو برام تعریف می‌کردن و با چه شوری از بی‌عدالتی قاضی حرف می‌زدن و از جوونی که بی‌دلیل باید کشته می‌شد... خدا رو شکر کردم که تکیه‌گاهشون فقط مادرشون نیست. خدا رو شکر کردم که یاد نگرفتن فقط محبت کنن و آروم باشن. ممنونم آقای سیما!

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه