حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
بی‌تابم by: حُسنیه

 

حنا داشت پخش می‌شد. نشستیم آهنگ ابتداش رو نظاره‌گر شدیم تا برنامه‌ش شروع بشه. سه تایی تو یه ردیف نشسته بودیم.

 

"نیکی" پسری که حنا ازش مراقبت می‌کنه با حنا رفته بودن دم کشتی که مامان نیکی رو بدرقه کنن برای سفر کاری. اولین تجربه‌ی نیکی بود که میخواست از مادرش فاصله بگیره. خیلی گریه کرد، بی‌تابی هم. از کشتی بیرون نرفت. مامانش دیگه عصبانی شده بود. من و بچه‌ها خیره‌ی فیلم شده بودیم. یهو می‌پرسم حالا چرا تااین حد لجبازی میکنه، خب مامانش میره و برمیگرده. محمدحسین همونطور که نگاش سمت تلویزیون بود، میگه "شما هم میری سفرِ کاری من و داداش همین‌طوری میشم". بغلش کردم گفتم "چرا من تاحالا نفهمیدم پس؟ ندیدم گریه کنین که". نگام میکنه با ناراحتی. خودم فهمیدم...

 

حالا من از الان غصه‌م گرفته برای سفر کاری یه روزه‌ی اسفندماه.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه