حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
خوش‌حال و شاد و خن‌دانم... by: حُسنیه

 

 

بچه‌ها چارشنبه‌ی گذشته برگه‌یی از مدرسه آورده بودن که توش نوشته بود: شنبه ساعت 10 برای گرفتن کارنامه برم مدرسه. یادم اومد که آقای مدیر تو جلسه‌ی مهرماه گذشته گفته بود که نیاز به کمک خانواده‌ها داره و با انجمن مدرسه به این نتیجه رسیده که طبق نیازهای مدرسه، هر خانواده‌یی باید 20 تومن به مدرسه کمک کنه. خب من تا حالا هی دلم می‌خواست که حداقل بخاطر بچه‌های خودم کمکی بکنم، حداقل یه 20 تومن رو بدم ولی هی نمی‌شد. اما این برگه رو که دیدم با خودم گفتم وای این برگه رو لابد دادن که یعنی خانواده‌هایی که پول ندادن، پیش مدیر معلوم بشن و مجبور شن بخاطر کارنامه‌گرفتن بچه‌هاشون پول بدن. حالا امروز کمی دلهره‌ی کارنامه‌ی محمدحسن رو هم داشتم. یه سر رفتم تا نزدیک‌ترین عابربانک و 30 تومنی برداشتم. یه پاکت هم خریدم و پول رو گذاشتم توی پاکت. به مدرسه می‌رسم. بچه‌ها ورزش دارن و حیاطن، از همون دور منو می‌بینن و می‌دوأن سمتم، بوسشون می‌کنم و می‌گم کلاهتون کجاس؟ میگن دیگه نمیشه بریم تو، جلسه تو کلاسه. میگم الان میرم براتون میارم. در میزنم و وارد کلاس میشم. بلند سلام میکنم و چون خانم معلم داشت صحبت میکرد، سرمو گذاشتم پایین و خواستم رد بشم که گفت مادر ممتاز! کارنامه ی پسرت!...

 

یه نگاه به کیفم می‌ندازم که مجله‌یی توشه که گزارشی از تیمم رو چاپ کرده بود و با خودم فکر میکنم خانم معلم از کجا میدونه؟

 

با یه علامت سوال، کارنامه رو می‌گیرم و می‌بینم وای، هر دو ممتاز شده‌ن. برای همین بهم گفته مادر ممتاز! خیلی خوشحال شده بودم. تو پوست خودم نمی‌گنجیدم. خسته نباشیدی بهشون گفتم و میرم جای بچه‌ها بشینم که می‌شنوم دارن از دقت دوقلوها برای بقیه حرف می‌زنن و اینکه اگه نبود تلاش خانواده، مطمئنا به اینجا نمی‌رسیدن. سرم همچنان از خوشحالی و خجالت! پایینه که خطاب به من ادامه میدن: "روزنامه‌دیواری انقلابشون هم خیلی قشنگ شده بود، دستتون درد نکنه. بالا سرشون چسبوندم".

 

یه بوس برا روزنامه‌دیواری‌شون می‌فرستم و چند قدم شیطنتی برمیدارم و زیر لب آهنگ مشترک سه نفره‌مون رو میخونم: خوش‌حال و شاد و خن‌دانم...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه