حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مهمه! by: حُسنیه

 

جلسه‌ی دوم تست رو هم گذروندن امروز

 

محمدحسین برای مسابقه انتخاب می‌شه.

 

خانم معلم‌شون بازخوردشون رو برام توضیح داد و گفت برای مسابقه آماده‌ش کنین، انتخاب شد. پرسیدم محمدحسن چطور؟ گفت: نه، چند سوره رو نتونست بخونه.

 

حالا محمدحسین قراره برای مسابقه‌ی حفظ قرآن بره آموزش و پرورش شهرستان. توی راه که داشتم با محمدحسن حرف می‌زدم ببینم کجاها رو ضعیف بوده، یهو محمدحسین می‌گه من نمی‌خوام مسابقه شرکت کنم. من و داداشش تعجب کردیم. نگاهش می‌کنم. فهمیدم ترسیده.

 

تا خونه پیاده راه رفتیم سه‌تایی. البته راه زیادی هم نبود. شروع کردم به پرت‌کردن حواسش از استرسی که سراغش اومده. بهش گفتم می‌دونستی اگه مسابقه‌ی شهرستان رو هم برنده بشی، می‌برنت استان، اونجا هم بین شما ممتازها مسابقه می‌ذارن. اگه اونجا هم برنده بشی، می‌برنت تهران و اگه اون رو هم ممتاز شی، می‌ری برای مسابقه‌ی کشوری. بعد خبرنگارا میکروفون میذارن جلو دهنت و ازت می‌پرسن، چی شد حفظ قرآن رو شروع کردی محمدحسین؟ یا اینکه چه کسی کمکت کرد تا به اینجا برسی؟

 

نذاشت بقیه مثالها رو بزنم. سریع میاد جلو پامو با جدیت جواب میده که: خب مامان هر دو معلم کمکم کرده‌ن، اسم کدوم‌شون رو باید بگم؟

 

بعد با خودش بلند بلند فکر می‌کنه که: "باید اسم هر دو رو بگم. چون هر دو کمکم می‌کردن، مثلا من تو سوره‌ی "قریش" مشکل داشتم اما خانم معلم زهرا کمکم کرد".

 

سرمو می‌ذارم پایین. دست محمدحسن که تو دستم بود، دست حسین رو دوباره می‌گیرم و راه می‌افتیم. غرق شده بودم. جالب بود که اصلا حواسش نیست مادرش کجای این پیشرفته. خنده‌م می‌گیره. نگاهش کردم. دیدم دیگه حتی خبری از اون استرس قبلی نیست توش.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه