حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
شما رو به‌ خدا کمکم کنین by: حُسنیه

کسی ندید زنی رو که نمی‌دونست به‌کدوم سمت می‌ره اما فقط می‌ره؟ زنی رو ندیدین که با اشک چادرش رو روی سرش جابجا کنه و پاشنه‌های نداشته‌ی کفشش روی سنگ فرش‌های پیاده رو خط بکشه؟ زنی که با یه سررسید کوچیک و یه خودکار آبی تو دست...راستی تو دستهاش‌م النگو نبود و گوشه‌ی خط چشمش رو هم کج کشیده بود...

حتی بوی تنش رو هم خوب یادمه؛ داد می‌زد که از آغوش مردی اومده بود که تنش، بوی زندگی می‌داد ولی کنجکاوم خوب، خوب که بوش کردم، فک میکنم به آغوش تخت‌ی می‌رفت که پر از خیال‌های بی‌سره! من از امشبش می‌ترسم آدما...

کسی اون‌و ندید؟

رُژ ِ لبش رو پیش‌م جا گذاشته....

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه