حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
هدیه‌های خوشمزه by: حُسنیه

در رو باز می‌کنن. مادرجونشونه. وقتی میاد تو، با خنده میگه چشاتون‌رو ببندین. با اشتیاق چشاشون رو می‌بندن. حسین بدون هیچ یه‌دندگی‌ی چشماشو می‌بنده ولی محمدحسن انگار زیاد هم عجله نداره بدونه زیر چادر مادرجونش چیه یا میشه حدس دوم زد، اینکه چون بروز احساسات و ذوقش با داداشش فرق می‌کنه، با چشم‌بازکردن و شیطنت میخواد خالی‌ش کنه.
 دوماشین کنترل‌دار کوچیکی رو از زیر چادرش بیرون میاره و بچه‌ها از خوشحالی سر از پا نمی‌شناسن
سریع از این صحنه عکس می‌گیرم و با خوشحالی می‌پرسم به چه مناسبته مادرجونش؟
می‌گه خب بچه‌ها بلأخره تونسته‌ن آیة‌الکرسی رو حفظ کنن...
حالا امروز داداشم با دو توپ در می‌زنه. بچه‌ها با خوشحالی از دستش می‌گیرن و بازی می‌کنن.
باز هم می‌پرسم دایی محمد! به چه مناسبته؟ می‌گه برای حفظ کردن آیة‌الکرسی‌شونه
 بعد محمدحسین بااینکه کادوی اولش از دست مادرجونش رو یه هفته پیش گرفته بوده، با خوشحالی به دایی‌ش می‌گه راستی مادرجون هم بخاطر آیة‌الکرسی حفظ‌کردنمون، ماشین خریده بود، شما هم توپ. تا حالا دو هدیه گرفتیم براش...
خوب تو ذهنش هک شده
آیة‌الکرسی هم



 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه