حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
زلزله‌! by: حُسنیه

 

حسن‌م

چهره‌ی حساسش درست وقتی برام گنده شد که همه‌جا لرزید

 

هر کسی زیر دری پناه گرفته بود

 

‌دوئیدم سمت بچه‌ها

 

فریاد می‌کشیدم: بچه‌ها زلزله‌س، دارم میام

 

هر دو تو بغلم بودن

 

وقتی زیر درِ اتاق پناهشون داده بودم، خودم رفتم عقب

 

خواستم پناه نگیرم. نگاهشون می‌کردم که داشتن با تعجب لرزش کامپیوتر و ماشینهای روی کمد رو می‌دیدن و همینطور دستاشون رو با قوس کمر محکم به در چسبونده بودن

 

مثل تماشای یه تئاتر، دیدن این صحنه‌ی کوتاه، خیره‌م کرده بود

 

می‌خواستم با چشمای خودم انتهای این سکانس خدا رو ببینم. چشم از پسرا برنمی‌داشتم

 

درست همینجا بود که محمدحسن رو خوب دیدم...

 

همه‌جا آروم شد

 

بچه‌ها رو بغل زدم

 

چهره‌ی محمدحسن برام مهم شده بود. رنگ چهره‌ش برام غیرمعمولی می‌زد. فهمیدم چند روزیه نارنگی زیاد می‌خوره و من اصلا حواسم نبود که به نارنگی حسّاسه ...

 

حالا نارنگی‌های باقی‌مونده رو فرستادم برای طبقه‌های بالا. که دیگه نبینه و نخوره. شب دراز کشیدیم و براش داستان سیستم خونی بدنش رو تعریف کردم که خودش هم یادش باشه نباید نارنگی بخوره

 

زلزله‌یی اومد و رفت اما فاصله‌ی بالشت‌هامون رو حسابی نزدیک کرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه