حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
هبوط مادران از بهشت! by: حُسنیه

 

اهل هیچ رقم آرایشی بیرون از خانه نبودم. مادر که شدم کسی را نداشتم که کمک کند و به پسرهای دو ماهه‌‌ام شیرخشک‌ خوردن را عادت بدهد تا من این همه ضعیف نشوم. خودم هم که چند باری خواستم با قاشق یا پستونک بهشان شیر خشکی بدهم، در اوج گرسنگی هم که بودند، نمی‌خوردند و آنقدر گریه می‌کردند که مرا هم به گریه می‌انداختند. دو نوزادی که چشم‌هایشان فقط به من بود. دو پسری که غذایشان پیش من بود... تسلیم می‌شدم و

 

 

 

...

 

 

 

دو سال شیرخوارگی را هم تمام و کمال به قصد قربت ادامه دادم. اما ضعفم برایم باقی ماند. روی پوست صورتم تأثیر گذاشته بود. کم‌کم دکتر تجویز کرد که باید کرم ضدآفتاب و تقویت پوست استفاده کنم. اما وقتی می‌زدم، می‌دیدم شبیه مُرده‌ها می‌شوم؛ از بس خونی نداشتم که رنگ لبم را برگرداند، مینی‌رژهای کمرنگ استفاده کردم

 

 

 

...

 

 

 

من بعد از مادر شدن، مدام تقویت‌کننده‌ پوست و رژهای ویتامینه مصرف می‌کنم. من قبل از مادر شدن نیازی به همین‌حد آرایش هم نداشتم.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه