حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مادری‌ام عذاب‌وجدان دارد by: حُسنیه

 

 

مادری‌ام عذاب‌وجدانی دارد که دارد ازبین می‌بَرَدَم. خیلی بیشتر از گاهی، زمانهایی که نمی‌توانم مثل همکارم با تمام ابهَّت مادرانه‌ام توی جلسه‌ی کاری از فرزندانم حرف بزنم. فرزندانی که در خانه گذاشته‌ام تا در جلسه‌ی کاری شرکت کنم و باید بگویم‌شان، گوشزدشان کنم که زودتر بحث را تمام کنید چون من نیز یک مادرم!...

 

شبکه‌ی خبر و تهران و قرآن ... داشت نشانم می‌داد. زنی بود که داشت از اهداف گروهی‌شان می‌گفت، از فعالیت‌های تابه‌حال‌شان، از افتخاری که کسب کردند... زنی که تریبونی شده بود برای دغدغه‌ی فرهنگی‌ گروهش؛ گروهی که بیشترشان نمی‌دانستند او یک مادر است؛ او یک زن آسیب‌دیده‌ی همین جامعه است؛ همین فرهنگ، همین آیین...

 

شبکه‌ها داشتند نشانم می‌دادند، زنی که سعی می‌کرد بیشتر تماس‌های کاری‌اش را صبح‌ها وقتی پسرهایش مدرسه هستند، داشته باشد تا نکند صدای‌شان باعث شود دوستی، همکاری از حالت کاری بیرون بیاید و بفهمد او یک مادر است، بفهمد و شاید ناخواسته مسائل دیگر را نیز ...

 

حوصله‌ی هیچ دغدغه‌ی اضافی را ندارم. حوصله‌ی هیچ رابطه‌ی غیر کاری را هم. راه‌حلَّ‌ش را هم بلد نیستم. فقط توانسته‌ام خیلی ناجوانمردانه پسرهایم را در پستوهایم پنهان کرده‌ام؛ بدون اینکه ذره‌ای بدانم تا کجا می‌توانم بزرگ شدنشان، قد کشیدنشان، دوشادوش راه‌رفتنشان کنار خودم را نبینم و این لذت را مثل همکارم با دیگران به اشتراک نگذارم.

 

باید تمرین کنم؛ از همین امشب. باید اصلا به همکارهایم خیلی راحت بگویم: "نه؛ نمی‌توانم الآن این مطلب را بخوانم؛ چون دارم پسرهایم را می‌خوابانم، املا می‌گویم، مدرسه می‌برم؛ جلسه‌ی اولیا مربیان هستم" باید وقتی مریم این‌سری بهم می‌گوید: "نمی‌شود که اینطور بیای تهران و بری، شب بیا خونه‌ی ما" بگویم‌ش: "نمی‌شود، یک مادر شب را کنار فرزندانش باید بخوابد مریم". چه می‌دانم اصلا هرچیزی...؛ همین است؛ باید همینکار را کنم. مَردم هزار و یک حرف که می‌خواهند بزنند. هزار و یک دغدغه‌ی دیگر که می‌خواهد بهم اضافه شود، بشود. من باید سربلندانه مادری‌ام را اعتراف کنم... باید بگویم من! مارال سربه‌زیر هجومی که گم شده!...

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه