حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
روزنامه‌دیواری برای محرم by: حُسنیه

از وقتی محمدحسین روزهای 3شنبه، سرِ صف‌ مدرسه قرآن می‌خونه؛ پی‌گیری کردم و با مربی پرورشی‌شون حرف زدم تا محمدحسن رو هم برای کارهای غیردرسی مشغول کنه. براش از اهمیت این موضوع گفتم. از اینکه چه تبحراتی محمدحسن داره. حتی گفتم مثلا می‌تونه روزنامه‌دیواری درست کنه با کمک من و داداشش. خیلی استقبال کرد. تااینکه چهارشنبه، وقتی بچه‌ها از مدرسه برگشتن، به‌دستور معلم پرورشی باید روزنامه‌دیواری درست می‌کردن برای محرَّم. دیروز غروب بهشون پول دادم و یه لیست خرید تا از کتابخونه‌ی سر کوچه بخرن: اشتنباخ سبز و سفید، چسب رازی، خودکار نقره‌ای. حالا دو اشتنباخ‌ها رو به‌صورت کج روی هم چسبوندیم و بهشون گفتم بیاین برای محرَّم هر چی تو ذهنتونه نقاشی بکشید. خودم هم نشسته بودم برای نوشتن از پسری در کربلا، ...
اما به پسر شیرخوار کربلا که رسیدم؛ دیگه نتونستم ادامه بدم، همینطور گریه‌م می‌گرفت از تصورش. دور از ذهن که نباید باشه. فکرم می‌اومد به شیر مادری که هی تولید می‌شه.فکرم می‌اومد به اینکه بیشتر از اونی که کودک به شیر مادرش شدیدا وابسته‌ باشه، مادر دلش میخواد شیر رو با علاقه به کودکش بده. این حس غریزیه یه‌جورایی.
بعد کودک دیگه نباشه. یعنی مادر شبها و روزها شیرش همینطور روون بشه، لباسش رو خیس خیس کنه. داغه. دل می‌سوزونه. قراره رباب فرزند از دست بده. قراره روزهایی رو با درد بگذرونه. درد ازدست دادن شیرخوار باید خیلی سخت باشه؛ باید خیلی درد داشته باشه. آخه تجمع شیر حتی برای مادر تشنج هم میاره. دردش زیاده و من باید برای پسرهام از رباب و پسرش بگم؟ از وداع و جدایی‌شون؟ من؟ نمی‌تونم همه رو بگم. کم میارم
به نقاشی کفایت کردیم و ...


  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه