حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
گاز بگیرید تا مشاور خوبی باشید! by: حُسنیه

 

عازم سفر یه‌روزه‌ای بودم. باید برای پسرا نامه‌ای می‌نوشتم که وقتی رفتم تماس بگیرم باهاشون که برن برش دارن و بخونن. یه‌سری حرفامو نمی‌تونم به پسرام بزنم. با نامه خیلی راحت‌ترم. نمی‌دونستم نگرانیم از برخی رفتارهای محمدحسین نسبت به داداش بزرگترش رو چطور نشون بدم. چطور بگم که بهش برنخوره و محمدحسن هم با کلمات بزرگونه‌ی منفی مثل بی‌احترامی، توهین آشنا نشه. یه‌دفعه یاد نامه‌های جبهه‌ی بابا افتادم که هنوز هم موجودن. بلاخره براشون نوشتم که پدرجون اون وقتایی که جبهه بود، فقط من و دایی محمد رو داشت. بعد من خیلی گازگیر بودم. طوری‌که پدرجون جبهه هم می‌رفت نگران بود. و تو نامه به مادرجون می‌نوشت مراقب من باشه که داداشمو گاز نگیرم اینقد. حالا من باید افتخار کنم که میرم سفر ولی اصلا نگران‌تون نیستم. شما اصلا هم‌دیگه رو گاز نمی‌گیرین، دعوا نمی‌کنین، همیشه هم به هم احترام می‌ذارین. افتخار میکنم که مادرتون هستم. بعد از چند ساعت که من مشغول جلسات کاری‌م بودم، مسیجی پشت هم از خواهرم میاد که: محمدحسین و محمدحسن میگن: مامان نامه رو خوندیم. تو هم مفاسب خودت باش و زود بیا. به‌قول خودت بوووووس...

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه