حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
باز هم پای ما زنها درمیان است by: حُسنیه

 

بعد از سالها، سوغاتی عزیزی نصیبم شد؛ پارچه‌ی حریر اسود از کربلا. در عمر چادری‌بودنم، غیر از چادر معمولی و ساده، چادر طرح‌دار و یا مدل‌داری ندوخته بودم. اما هرزگاهی که چادر لبنانی خواهرم رو سر می‌کردم، کلی از راحتی‌ش لذت می‌بردم. تااینکه به‌ذهنم رسید، چادر حریراسود لطیف‌م رو لبنانی بدوزم. توی شهرمون فقط یه بازارچه‌ی چادری هست که خیاط‌های ماهری داره. برای خودش دنیای دیدنی دوخت و دوز چادری دارن؛ عربی و ملی و لبنانی و معمولی. تااینکه با خوشحالی تمام دست مادرم و پسرا رو گرفتم و امروز رفتیم که اندازه‌مو بگیرن و چادرمو لبنانی بدوزن تا هرزگاهی مثل لحظات کاری و یا سفرهای خاص، از راحتی‌ش استفاده کنم و اینقدر درگیر بازشدن چادر معمولی‌م نباشم که روسری‌م کوتاهه، مبادا چادرم کمی بازتر شه یا مانتوم کوتاهه... گرچه هر چقدر هم رعایت میکردم باز هم مشخص می‌شدن...

 

وقتی می‌دیدم دوستم زیر چادر لبنانی‌ش، حتی مانتو هم نپوشیده، کلی حسرت می‌خوردم که من بخاطر چادر معمولی‌م، هم باید آستین‌دست بذارم، هم مانتو بپوشم، هم کلی مراقب باشم چون روسری‌م خیلی بلند نیست...

 

البته با اینهمه نیازم به این چادر و راحتی‌ش، کلی هم دو دل بودم که اصلا من می‌تونم با این پوشش تو خیابون راه برم؟ یا حیای چادر معمولی رو داره یا نه، همینکه تصور می‌کردم منهم مثل رفقام، زیر چادر لبنانی‌م، مانتو نپوشم، اذیتم می‌کرد. به خودم می‌گفتم من نمی‌تونم. خلاصه با همه‌ی دو دلی‌م عازم بازار شدیم.

 

می‌رسیم به بازارچه‌ی تنها چادر شهرمون. پارچه‌م رو متر می‌کنن و می‌گن که کاملا برای دوخت لبنانی مناسبه و کم نداره. متر کردن پارچه و صحبت‌های قیمت و تبلیغات، توسط مدیر دوخت چادر، که یه آقا بود انجام شده بود. سه خیاط مخصوصش، طبقه‌ی بالا مشغول دوخت بودن. که یهو آقای خیاط مترش رو برداشت و اومد جلوم. و گفت خب اندازه می‌گیرم و برای یکشنبه آماده‌ می‌کنم براتون. کلی تعجب کردم. گفتم شما؟ گفت بله دیگه. گفتم مگه خیاط لبنانی ندارید؟ گفت چرا، ولی اندازه‌گیری کلیه‌ی چادرها با منه بخاطر تجربه‌ی سی‌ساله‌م تو این عرصه... گفتم برام مشکلی نیست خیاط خانم‌تون هرچند تجربه‌ی کمی دارن، اندازه‌مو بگیرن. گفتن نه دخترم، اونها سرشون شلوغه. کار هر روز منه. شماها جای دختر و خواهر من هستین...

 

مادرم رو نگاه کردم. گفت لازم نیست چادرت رو دربیاری، از پشت چادر فقط قد رو اندازه می‌گیرن و دور سر و قد دست و ...

 

گفتم من خیلی سختمه. نمی‌دونستم یه آقا باید اندازه بگیرتم.

 

آقای خیاط هم خندیدن و گفتن خواهر من، سخت نگیر. بیا این چادر آماده رو بپوش اصلا، طبق این برات چادر بدوزم...

 

فکر می‌کنم به دختران جوون و خانم‌هایی که اجازه می‌دن آقایی اندازه‌شون رو بگیره. از گردن تا دست... از سر تا پا... از سر تا بالاتنه...

و باز هم پای ما زنها درمیان است. هرچقدر دولت محترم! بیاید طرح تحول اجتماعی و فرهنگی بگذارد، باز هم ما، زنها خودمان هستیم که با رفتارمون، یه‌سری کارها رو نهادینه می‌کنیم.

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه