حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
پسرم! مردِ خونه‌ی من! آروم باش by: حُسنیه

 

هم‌پای کتاب‌های بازِ دور و برم بیداره و کنارم دراز کشیده. هرزگاهی با لبه‌ی بلوزم ور می‌ره؛ ساکتِ ساکت. فک می‌کنه دارم درس می‌خونم و حرفی نمی‌زنه. لج کردم امشب مث بچه‌ها؛ برای همین نمیخوابه؛ از وقتی بهش گفتم امشب باید خودت بخوابی و نمیام بین‌تون، ولم نمی‌کنه. اصرار می‌کنه و می‌گه: مامان به‌خاطر من؛ خواب دارم ولی نمی‌تونم بخوابم. بد نگاش می‌کنم، حرفی نمی‌زنه. از وقتی بهش گفتم اعصابم خسته‌س، ساکت شده و بهم نزدیکتر. از وقتی بهش گفتم خسته‌م، می‌فهمی؟ مراقب نفس‌کشیدن‌اشم هست...

 

باید کتابم رو ورق بزنم، لازمه از این خیره‌شدن بیاد بیرون، لازمه مطمئن بشه غرق درسامم

 

انگار نباید هیچ‌وقت برای یه مرد، سنگین تموم بشه؛ حسین من امشب بهم قشنگی‌های مردونه‌یی رو نشون داد؛ اینکه اگه حرف و کاری که انتظارش رو نداشته باشه رو ببینه می‌ره تو خودش حتی اگه قدرتش رو نداشته باشه برای تغییر فضا، با سکوت بهت می‌چسبه، ولت نمی‌کنه. می‌خوادتت، می‌خواد منو، بدون من نمی‌خوابه و این برام قشنگه. الان که اینا رو نوشتم آروم شدم. بهش گفتم کتابامو جمع می‌کنی، اینو بنویسم میام تا با هم بخوابیم

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه