حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
سوزِ گِلام by: حُسنیه

 

 

دیشب موقع شام، از شبکه مازندران یه فیلمی با اسم "سوزِ گِلام" داشت می‌داد. نمی‌دیدمش ولی صداشو می‌شنیدم. تااینکه تیتراژ پایانی‌ش پخش شد؛ یه آهنگ شدیدا زیبای مازندرانی بنام "سوزِ گِلام". محلّی می‌خوند طوری‌که هیچی نمی‌فهمیدم جز چند کلمه. مامان بیست‌سوالی‌ش رو شروع کرد و گفت اگه گفتین "سوزِ گِلام" یعنی چی؟ من گفتم یعنی کلام و صدا یا صحبتی که سوز خاصی داره، یا یه ناراحتی و دردی توشه. خندید و گفت: نه، می‌گه "گِلام" یعنی برگ درخت. گفت اگه دقت کنین خاله‌جون که قائمشهر زندگی می‌کنه، به لوبیاسبز می‌گه: سوزِ لوبیا. اونجاها به رنگ سبز می‌گن: سوز. این اسم هم یعنی برگِ سبز. برام جالب بود؛ زیبا هم. جالب‌ترش این بود که محمدحسین دقت کاملی به توضیحات مامان می‌داد، طوریکه حواسم به دقتش نبود اصلا. اما بعد از چندلحظه سکوت، تو فکر عمیقش گفت: مثلا می‌گن سوزِ هندونه، سوزِ خیار

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه