حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
شعرخوانی by: حُسنیه

 

دایی و پسرا تو رختخواب رفتن. خیلی مردونه و سه نفری دراز کشیده‌ن و حرف می‌زنن. مثلا میخوان بخوابن. محمدحسین میون حرف‌اش می‌گه: دایی ممد می‌دونی شعر جدید مامان چقد قشنگه. دایی‌شم می‌گه تو ذهنته یعنی؟ می‌گه همه‌ش نه، ولی ... شروع می‌کنه به خوندن. بیت اول رو که می‌خونه می‌گه، اینجا نمی‌دونم چی بود اما بعدش می‌گه... باز دوباره هی می‌گه باز نمی‌دونم اینجاش چی بود اما آخرش می‌گه...

 

وقتی خوابیدن، داداشم میاد پیشمون و می‌گه: آبجی محمدحسین خیلی شبیه خودت شعراتو می‌خونه‌ها؛ کاملا عین خودت و لهجه‌ی شعری‌ت ادا می‌کنه.

 

چقدر این یادداشت جزو قشنگترین یادداشت‌ها شده برام

 

مزه‌ش مطمئنا هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه