حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
دردسرهای ریاضی by: حُسنیه

 

میخوای 1 عدد شکلات 9 تومنی بخری، اما فقط 4 تومن پول داری. باید چند تومن از مادرت بگیری که بشه 9 تومن؟

 

1 رو بعلاوه‌ی 9 کنم؟

 

نه محمدحسن ببین، اینکه میخوای یکی شکلات بخری، اصلا ربطی به مسئله نداره الان. مهم قیمتشه. مهم اینه که تو فقط 4 تومن داری اما قیمت شکلات 9 تومنه. چند تومن کم داری؟

 

9+4= 13

 

محمدحسنم، ببین؛ 9 تومن باید داشته باشی. 9 تا دایره بکش. اما فقط 4 تومن پول داری. 4 تاشو رنگ کن. حالا از مادرت چند تا دیگه بگیری میشه 9 تا؟ چند تا ازین دایره‌ها رو رنگ کنی، همه 9 تا رنگ میشه؟

 

با دقت دایره میکشه و رنگ می‌کنه و می‌شمره و می‌گه: 1، 2، 3، 4، 5... می‌شه 5 تا.

 

پس چند تومن از مادرش بگیره؟

 

5 تومن

 

پس می‌گیم از 9 تومن فقط 4 تومن داره. یعنی کم داره، بقیه‌ش رو نداره. کم یعنی منها، مگه نه؟ اینجا نباید بعلاوه می‌کردی.

 

...

 

این تازه یه شکل یاددادن مسئله‌ی ریاضیه. دیروز از ساعت 2 که از دانشگاه برگشتم، اونم درس 4 واحدی و تخصصی مترجمی، شاید فقط یه ساعت‌مون به ناهار خودم‌و حرف‌زدن گذشت. کیف مدرسه‌شون رو که باز کردن برای انجام تکالیف، دیدم که ماشالله، فردا که امروز باشه، هر 5 تا کتاب‌شون باید خونده بشه و من بعنوان مادر باید باهاشون کار کنم. مشق‌شون تمام شد. مشکلی هم نبود. جمله‌نویسی‌شون رو هم تو یکساعت انجام دادن؛ یعنی اینقدر براشون سخت بود که بتونن جمله‌های معنی‌داری بنویسن اونم با اون کلمه‌های خاص. می‌موند علوم. سری به آزمایش لوبیاشون زدن. دیدن لوبیاهای نارنجی‌شون، جوونه زدن. چقدر هم قشنگ بود. جوونه‌های سفید تو ظرف آزمایشی که سه روزه منتظرشن، براشون جذاب بود. انگار خودشون خلقش کرده بودن. جواب آزمایش رو توی کتاب نوشتن و گذاشتنش توی کیف. قرآن و هدیه آسمانی هم داشتن و باید درس جدیدش رو پیشم مرور میکردن و با صدای بلند می‌خوندن. تو این درسها هم مشکلی ندارن و نداشتن اصلا.

 

حالا فقط می‌موند پلی‌کپی ریاضی‌شون با 10 تا مسئله. شروع کردن به خوندن اولین مسئله، دیدم محمدحسین داره برای خودش یه گوشه می‌خونه و انگشتش رو بالا میاره و حل هم میکنه، اما محمدحسن از همون سوال اول ازم می‌پرسه که مامان سوال اول رو حالا باید جمع بزنم؟ گفتم سوال رو بخون. خوند، داشت اشتباه هم حل میکرد. همین باعث شد که بفهمم مسئله ریاضی رو خوب تو کلاس نگرفته. کتاب ریاضی‌ش رو باز کردم و دیدم بله از 7 تا مسئله‌ی ریاضی توی کتاب فقط 3 تاش رو درست داره. یه‌ضرب همه رو جمع زده بود. معلمش‌ هم اصلا وقت نکرد کتابش رو چک کنه و حتی نمره هم نداده بود.

 

شروع کردم باهاش کار کردن. از مدادرنگی گرفته تا عدس تا انگشت دست و گوجه‌های تو یخچال، همه رو به کمک گرفتم تا مسئله‌ها رو یاد بگیره. خیلی هم خسته بودم. دلمم پیش درسهای خودم بود. دائم فکر میکردم به یه کتاب درسیم که هنوز تهیه نکرده بودم و ترجمه‌ی درس دیگه‌ای که خیلی برام مهم بود همه تو ذهنم می‌اومد. برای همین تو سه وقت مختلف براش برنامه‌ریزی کردم که خودش هم خسته نشه. تو این سه وقت با استراحت بین‌ش، حدود 20 تا مسئله باهاش کار کردم و آخر، ساعت 9 و ربع شب بود که یاد گرفت و هی تند تند حل می‌کرد و من از خوشحالی بال درمی‌آوردم.

 

دیشب که بعد از درست حل کردنش، می‌گفتم بزن قدش و دستامونو محکم میزدیم به هم، به این فکر کردم این اگه یه روزی مهندس بشه یا معلم، یا حسابدار یا گرافیست یا ورزشکار، می‌دونه که یه‌روزی یه سنّی هیچی از حساب و کتاب سرش نمی‌شد و اگه مادرش نبود، این الان تو این موقعیت قرار نمی‌گرفت؟ اصلا چقدر از ماها تو این موقعیت فعلی‌مون این قسمت از ماجرای پرپیچ و خم زندگی‌مون رو یادمونه؟

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه