حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مامانِ درگیر by: حُسنیه

دارم دنبال یه مشاور خوب کودکان می‌گردم تو شهرمون. یه مشاوری که ترجیحا آقا باشه. محمدحسنم داره اذیت می‌شه.

فکر می‌کنم غیر از اونی‌که من بخاطر اونها از خیلی حق‌ها و تمایلاتم گذشتم و دارم می‌گذرم، اونها هم بخاطر من، به اندازه‌ی سن‌شون از برخی حق‌ها و تمایلاتشون گذشتن. و الان حس می‌کنم محمدحسن رو باید کمک کنم، بیشتر از قبل.

می‌خوام مشاورش آقا باشه که تو همون یه ساعتی که با هم حرف می‌زنن، محمدحسن بدونه با یه مرد طرفه؛ فقدان مرد تو زندگی‌ش داره خیلی نمایون می‌شه.

محمدحسن با همه‌ی حقیقت نگفتن برخی مسائل و اتفاقات مربوط به مدرسه و رفقاش، داره کمی می‌ترسوندم. نمی‌دونم این رفتاراش طبیعیه یا نه. معمولا یه‌روز درمیون بهشون 200 تومن، 100 تومنی می‌دم تا بذارن تو قلک‌شون. یا هفته‌ای دو روز رو بجای اینکه سه تا ساندویچ خونگی با یه میوه بذارم تو کیفش، سه‌تا ساندویچ بدم و یه دویست تومن که خودش از بابای مدرسه، کلوچه یا کیک بخره.

اما پریشب که داشتم کیف پولمو ردیف می‌کردم، یه دوتومنی توش بود و یه پنج تومنی. محمدحسن با خنده دو تومنی رو گرفت و گفت این مال من، گفتم نه مامان، من فردا دانشگاه دارم، اینو بذار بمونه فعلا. بعد رفتم سر درسم. صبح که خواب بودن و من راهی شدم، دیدم دو تومنی تو کیفم نیست. کلاسم که تموم شد و برگشتم خونه، بهش گفتم راستی محمدحسن دوتومنی رو شما برداشتی؟ خیلی جدی گفت نه.

گفتم میدونی چی شد، نبود تو کیفم. درحالیکه دیشب بود، دیدی که. بعد حرفی نزد، تا اینکه شب شد و داشتم کیفشون رو نگاه می‌کردم و دفترشون رو می‌دیدم که خانم معلم چیزی ننوشته باشه برام. دیدم ساندویچ هر دو تو کیفشون مونده و برای اولین‌بار هیچ ساندویچی رو نخوردن. خیلی تعجب کردم، سر کامپیوتر بودن، بهشون میگم شما دو تا امروز تو مدرسه چی خوردین پس؟ محمدحسین میگه داداش پول داشت و از بابای مدرسه چند تا شیرین‌عسل و بیسکوییت خرید. گفتم محمدحسن پول داشتی مگه؟ گفت آره پدرجون تو مسجد بهم داد. گفتم چه رنگی بود: گفت آبی.

 میدونستم درست نیست حرفش و داره از خودش میگه.

 از بابا پرسیدم که مطمئن شم، گفت نه، پولی نداده.

نتونستم به محمدحسن نگم. بازیش که تموم شد، رفتیم حیاط، دو نفری. بهش گفتم باید بهم میگفتی محمدحسن؟ من میدونم پول من رو سر جاش نذاشته بودی، دوست داشتم بهم میگفتی. گفت اگه میگفتم نمیدادی

.....

حالا دارم به خیلی چیزها فکر میکنم، فکرم خیلی مشغوله

یادمه قبل‌ترها، حدودا دو سال پیش، محمدحسین بهم می‌گفت "مامان چرا ازدواج نمی‌کنی؟ "بخاطر یکی دو مسأله که تو خونه حرفش پیش اومده بود بین خونواده‌م و بخاطر تیزبودن گوشش شنیده بود داشت بهم میگفت"، من که حسابی از حرفش شوکه شده بودم، بهش گفتم وای مامان، نه، ما باید سه نفری با هم زندگی کنیم. گفت خب با هم زندگی می‌کنیم، ولی میشیم 4 نفر. گفتم نه؛ من نمیخوام شما رو از دست بدم. گفت مامان ما رو از دست نمیدی که، ما هم پیشتیم و باهات زندگی می‌کنیم خب."

خب میفهمم این درک یه بچه‌ی کوچیکه از یه پدری که دلش بخوادتش و بهش افتخار کنه. میفهمم اونم نیاز داره. میفهمم خواسته بهم بگه همون یه‌باری که همکارهای مرد رو تو موقعیت‌های مختلف می‌بینه و بهشون دست مردونه  می‌ده و یا یه‌باری که نقاشی‌ش رو بهشون نشون داد و با تشویق مردونه روبرو شد و حتی یه‌باری که همکاری براش نقاشی کشید و تا مدتها شبها به همون یه نقاشی خیره میشد و افتخار میکرد و حتی برای همه‌ی اعضای خونواده تعریف می‌کرد که این نقاشی رو کی کشید براش...

می‌فهمم اما ...

لعنت به قانونی که تا این‌حد نمی‌فهمد ...

حالا بخاطر اینکه 6 تا درس اول کتاب بنویسیمشون رو نمره‌ی کامل گرفتن، رفته‌ن از کتابخونه‌ی سرِ کوچه برای خودشون با پولی که بهشون دادم، یه چیزی بخرن

  منم برم به چند جا زنگ بزنم، شاید مشاوری گیر آوردم

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه