حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
خواننده همیشه آخر ِ قصه رو می‌خونه.... by: حُسنیه

تمام مطالب این وبلاگ رو ساعتی قبل از پست‌شدن، با مداد ب 6‌م رو کاغذ می خوام بنویسم؛ بنویسم که نه، خطاطی بگم بهتره.

 

راستش ازینکه حرف‌هام رو مستقیما تایپ کنم متنفرم. همیشه همینطوری بودم. دیوانه‌وار احساس می‌کنم بین دهنم، دستمو قلمم نوعی ارتباط وجود داره. وقتی رو کاغذ می‌نویسم احساس می‌کنم کلماتم از سرانگشتام رو کاغذ جاری می‌شن.

 

حرکت می‌کنن با فرمان مخاطب ذهنی‌م. گفتم مخاطب ذهنی؛ راستش من بی‌شرمانه معتقدم مخاطب ذهنی هر کسی فقط یه‌نفره، هر اثری فقط برای یه‌‌نفر خلق می‌شه. اصلا هر کسی تو ذهن خودش فقط برا یه‌نفر می‌نویسه.

 

من هیچ‌کاره‌م. کاغذ و قلم و فکر و لبم، حسابی به بازی می‌گیرنم آنقدر که عاشقشون می‌شم. من ازین عشق‌ها می‌ترسم.

 

سرعت تایپ‌کردنمم زیاده، طوری‌که انگار موقع تایپ‌کردن از ذهنم جلو می‌زنم اما زمانی که با دست می‌نویسم، به همون سرعتی که فکر می‌کنم می‌نویسم.من عاشق خیلی چیزهای دیگه هم هستم. مثل نویسندگی.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه