حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
کلاس دومی‌هام by: حُسنیه

 

شیرین‌زبونی‌ش خیلی توی ذوقم می‌زد. پیرایشگاه پریروز رو می‌گم. از قبل براشون نوبت گرفته بودم و ساعت 4 و نیم رفتیم سمتش. کتاب درسیمم همرام بود تا اگه بشه بخونم. می‌دونستم میشه درس بخونم. چون طبق تجربه، پسرا که با آقای آرایشگر مشغول صحبت می‌شن و اگه هم حرف کم بیارن، مجله‌ی پسرونه‌ی مدل مو رو می‌بینن، من‌هم می‌تونم از وقتم استفاده کنم.

 

ولی پریروز خیلی جالب بود. یه هم‌سن هم پیدا کرده بودن و با هم مشغول تماشای مجله و صحبت درمورد مدل‌هاش شده بودن و انواع مدل‌هاش می‌خندیدن. اولش که خنده‌ی زیادشون نمی‌ذاشت یه خط هم بخونم، بعد هم رگ علمی محمدحسین زده بود بالا و برای آقای آرایشگر از جدیدترین خبرهای علمی‌ی که از اخبار تی‌وی شنیده بود می‌گفت و سوتی‌هایی که این‌وسط می‌داد و سر‌به‌سرهایی که آقای آرایشگر باهاش داشت، حسابی مانع پیشرفت علمم شده بود :)

 

 

 

یکی از سوتی‌هاش جالب بود. می‌گفت دکتری صحبت می‌کرد باید مسواک‌هاتون رو هر سه ماه عوض کنین. بعد آقای آرایشگر گفت: "من که تا چند سال مسواکمو دارم و دندونمم سالمه. حالا نگفت دلیل حرفش چی بود؟" محمدحسین جواب داد: خب نمیدونم ولی می‌گفت باید هر سه ماه دندون‌تون رو عوض کنین. بعد آرایشگر وسط قیچی‌زدن کلی می‌خندید و می‌گفت: "برو پسر، برو، دندون رو هر سه‌ماه که نمی‌شه عوض کرد". محمدحسین هم یهو سوتی‌ش رو فهمید و کلی خندید برا اشتباهش

 

امسال پسرهای من با کیف و کفش و بلوز و شلوار جدید نرفته‌ن مدرسه. یعنی من اثبات کردم به خونواده‌ها که می‌شه وسایل رو سالم نگه داشت‌ها. و بچه‌ها رو از کوچیکی منظم و مرتب بار آورد. بعد از آرایشگاه، کفش اسپرت‌شون رو که بعد از اتمام سال اول، چند باری فقط استفاده کردن، به برکت صندل‌های پسرونه‌ی تابستونی، از انباری بیرون آوردیم و شستیم. کیف‌ها رو هم از قبل شسته بودیم. شب برای فردایی به‌یاد موندنی، زود به رختخواب رفتیم و خوابوندمشون و خودم تا یکساعتی بعدش انقدر گریه کردم تا سبک شدم و آخر خوابم برد. :)

 

بلاخره صبح مدرسه اومد. خداروشکر کردیم از نعمت خیلی خوبش. از ساعت 6 برنامه کودک پخش شد و باعث می‌شد سرِ حال صبحونه بخورن. منهم که همش در حال بدو بودم. فقط صدای عروسک برنامه رو می‌شنیدم که بیدار نمی‌شد و مجری داشت با حرص‌خوردن بیدارش می‌کرد. طوری‌که حسابی استرس‌آور بود. کارشناسان کودک سلام.!

 

 

 

 

طبق معمول، دو ساندویچ خونگی درست میکنم؛ از پنیر خامه‌ای و گوجه و یه سیب می‌ذارم کنارش برای تغذیه‌شون. بلاخره سه‌نفری راهی شدیم. مامان می‌گه صبر کنین از زیر قرآن ردتون کنم. اول من رد می‌شم که عکس بندازم زودتر. بعد بچه‌ها به نوبت قرآن رو میبوسن و از زیرش رد می‌شن. مامان هم آب رو می‌ریزه پشتمون. و می‌گه خودش رو می‌رسونه تا مراسم مدرسه رو ببینه. تو راه از خانم معلم کلاس دومی‌های سال گذشته حرف می‌زنن. با کلی دلیل قانعشون می‌کنم که یه‌وقت جلو دیگران یا خود خانم معلم، نگن خیلی چاقه، زشته.

 

 

 

 

مدیر و ناظم‌شون انگار انتظار نداشته‌ن ببیننشون؛ کلی با دیدنشون ذوق کرده‌ن. یه یکساعت و نیمی برنامه داشتن زیر آفتاب. یه آقای سپاهی رو هم آورده بودن که بخاطر دفاع مقدس حرف بزنه. حتی یه کلمه‌ش رو بچه‌ها نفهمیدن. حتی یه کلمه. کاملا ظرفیت حرف‌هاش، برای دبیرستانی‌ها بود. مسئولین آموزش و پرورش خسته نباشید.

 

با صف می‌رن تو کلاس. در حال فیلم، منهم از زیر طاقِ‌ عبور رد می‌شم. میرم تو کلاس. بچه‌ها دوست صمیمی‌ و پارسالی‌شون؛ محمدجواد رو پیدا می‌کنن. "محمدحسین و محمدجواد رقیب همن" با هم می‌شینن رو یه میز. خانم معلم با مادرها صحبتی می‌کنه و برمی‌گردیم.

 

...

 

حالا بلوزشون رو درمیارم و می‌گم دینگ‌دینگ، وقت خوابه، دانش‌آموزان عزیز لطفا حمله به رختخواب. با رکابی‌های سفیدشون می‌افتن. طبق معمول بین‌شون دراز می‌کشم. هر دو دستم در انحصارشونه. نیم ساعتی طول می‌کشه. می‌خوابن. خیلی آروم دستاشون رو از گردن و کمرم جدا می‌کنم. بااحتیاط برق رو روشن می‌کنم و عکسی با رکابی‌هاشون درحال خواب میندازم.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه