حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
احترامِ نظامی by: حُسنیه

خیلی‌وقت بود مانتوسفید و شلوارسفیدمو نپوشیده بودم. درسته چادری‌ام و شاید مهم نباشه زیر چادر، مانتو مشکی تنمه یا نخیِ راه‌راه با پاپیون سفید، اما برای من خیلی مهمه و خیلی هم به روحیه‌م بستگی داشت و داره. این هیچ، چادر که ساده باشه، نه عربی و ملی و جلابیب، با فعالیت‌های مادرانه معلوم می‌کنه چه رنگ مانتو شلواری زیرش داری. دیروز سفید پوشیدم. مانتوشلوارسفید قدیمی‌م با آستین‌دست توسی و کفش یاسی و مقنعه‌ی مشکی. چادر رو سرم گذاشتم و کوله‌م رو پشتم‌و کلاه بچه‌ها رو هم روی سرشون و حرکت کردیم

 

حرکت کردیم برای خرید لوازم‌التحریر. تعداد خرید رو توی راه براشون می‌گم. نفری دو تا دفتر صدبرگ، مشق، یه 80 برگ املا، یه صد برگ ریاضی و یه صد برگ هم نقاشی. کل راه فقط داشتن تکرارش می‌کردن و بلندبلند فکر می‌کردن درمورد شکل دفتر مشق و املا و ریاضی و نقاشی. سال اول که 5 دفتری رو توی مشق تموم کرده بودن. نمی‌دونم سال دوم ابتدایی هم اینقدر مشق دارن یا نه.

 

از پله‌های لوازم‌التحریری دهخدا بالا می‌ریم. خودمون رو غرق می‌کنیم لای وسایل و بوی دفتر و مداد و خودکار. از تراش و پاک‌کن، لیوان و مدادرنگی و دستمال و دفترچه یادداشت گرفته تا دفترهایی با جنس و مدل متفاوت و کاوِر و طلق. من لوازم‌التحریر فروشی دهخدا رو خیلی دوس دارم. یه خالی شدن خاصی بهم دست داده بود. برای خودم فقط نوک پنج‌دهم می‌خرم. هم به دفتر نیاز ندارم هم خودکار.

 

کلاس دوم ابتدایی رنگش نارنجی مایل به قهوه‌ایه. یعنی مثل حس پارسال من، رنگش صورتی مایل به یاسی نیست. بچه‌ها بزرگ شده‌ بودن دیروز. بچه‌ها یاسی نبودن دیروز. تو انتخاب طرح و رنگ دفتر، دقت و عجله‌ی جالبی داشتن. یکی از این سرِ فروشگاه اون یکی رو که اون سرِ فروشگاه بود رو صدا می‌زد و ذوقش رو باهاش مشترک می‌شد.اطلاع‌رسانی آنلاین می‌کرد از انتخاب‌هاش. فروشنده‌ها هم ذوق می‌کردن از لابد جنس‌هاشون و افتخار می‌کردن که تونسته‌ن بچه‌ها رو جلب کنن.

 

دیروز من یه کناری ایستادم و تماشا می‌کردم. مثل سال گذشته نمی‌گفتم طرف پله نرو، خطر داره، کدوم رنگ رو میخوای برات بگیرم، این یکی جنسش خوب نیست، لیوانش بشکنه، محمدحسن ازم فاصله نگیر، از همه مهم‌تر دفترش 80 برگه نه صد برگ. پسرام سواد داشتن دیروز..

 حس نوی دیروز من بیشترش بخاطر محمدحسن بود. محمدحسن، دیگه نمی‌دید داداشش چه رنگ و شکلی می‌گیره. خودش انتخاب می‌کرد. من خوشحال بودم ازینکه می‌دیدم بلأخره نگرانی‌م برطرف شد و به استقلال رسید.

کل وسایلمون رو توی 4 نایلکس می‌ذاره خانم فروشنده و می‌گه قابل نداره، چهل تومن می‌شه. یه خودکار هم اشانتیون بهم می‌ده. از میون هشتادتومن جایزه‌ی نقدی‌م که روز قبلش از جشنواره گرفته بودم، چهل تومن جدا می‌کنم. بعد بچه‌ها نفری یه نایلکس برمی‌دارن. از پله‌ها میایم بیرون و از فروشگاه می‌زنیم بیرون. بوی خوبی می‌داد احساسمون. با وسایل تو دستمون، می‌ریم لوازم لباس‌ورزشی‌فروشی. یه لباس ورزشی می‌خریم و می‌ِیایم خونه. باید یادم باشه درمورد تجربه‌م از این خرید ورزشی حسابی بگم. فعلا فقط همین‌ رو بگم تا مادرهای دیگه از تجربه‌م استفاده کنن، اینکه من دیر فهمیدم لباس پسرونه، ورزشی‌ش قشنگتره، از کاپشن گرفته تا سویی‌شرت تا شلوارهای خونگی.

وقتی از راه رسیده بودیم خونه، بچگی می‌کردیم و کل نایلکس رو خالی. یهو دیدم با یه اتاق شلوغ و پر از وسایل نو مواجهم. لذت‌بخش بود.

 

 

حالا آخرین تخم‌مرغ‌های خونگی رو براشون آب‌پز کردم. می‌گم آخری، چون دیروز همه مرغ و خروس‌ها رو ذبح نمودن.

 

 

می‌برم سرِ سفره اما می‌بینم کاپشن شلوار ورزشی‌شون رو دوباره پوشیدن و نشستن پای برنامه‌ی شکوفه‌ها. می‌گم پا شین یه احترام نظامی بذارین ببینم.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه