حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
خاله‌شادونه مهمون شهرمون بود by: حُسنیه

 

 

از خودِ ظهر امروز، تو خونه داشتیم سرود "بارون میاد دوباره"‌‌ی خاله شادونه رو با پسرا تکرار می‌کردیم، محمدحسین از همه‌مون بهتر می‌خونتش. سه نفری عاشق این سرود بارونی‌م. امروز خاله شادونه مهمون شهرمون بود. با پسرا ساعت‌شماری می‌کردیم برای از نزدیک دیدنش. هزار و یک فکر و خیال داشتیم. اینکه با کدوم لباسش میاد و واقعا بین مردم هم همونیه که تو سیما اجرا میکنه یا نه؟ ساعت 6 غروب، برنامه شروع می‌شد. از ساعت 5 شروع کردیم به آماده شدن. سشوار موی پسرا و مسواک زدن و آماده کردن لقمه‌های خونگی برای چند ساعتی که بیرونیم و سرویس رفتن‌شون همیشه جزء واجباته از خونه بیرون رفتنمونه. وسط همه کارهای حاضرشدنمون، همش هم داشتیم حرف می‌زدیم. اینکه اگه مسابقه گذاشت کی جواب میده یا اینکه چجوری عکس یادگاری بگیریم و هی محمدحسین رو قانع کنم که خجالت نداره که، چرا میگی عکس نمی‌گیری. اینکه حتی چه شعرهایی رو میخونه و خدا کنه سرود "بارون میاد دوباره" رو حتما بخونه.

 

بلیط‌ها از تو خونه، تو دست‌شون بود. تا من بند کفشامو ببندم، دمِ در، به رفقای تو کوچه‌شون هم بلیط ها رو نشون دادن. با خوشحالی از رفقاشون خداحافظی می‌کنن و درحال پریدن، راه می‌رفتن. اصلا مث روزهای قبل نبودن. دو تا بسته پُفیلا هم می‌خرم براشون. یکی رو هم با طعم گوجه می‌خرم که خودمم اگه خواستم بخورم، زیاد بخورم. سه نفری راه می‌افتیم سمت استادیوم. جلوی در استادیوم، آدمک‌های زنده فضای جالبی رو بوجود آورده بودن. خیلی کم بزرگتر از بچه‌ها هم دیده می‌شدن. بلیط‌امون رو می‌دیم و می‌ریم داخل و جای خیلی خوبی می‌شینیم. حسابی دقت می‌کردم به بزرگترها.

نمی دونم چه معنی داره که پدر و مادرها هی با فاصله از هم بشینن. بین چند خونواده‌یی که اومده بودن، فقط یه زن و شوهرجوون کنار هم نشستن و پسرشون رو هم کنار دست مادره نشوندن. خیلی خوشم اومد. هی با خوشحالی نگاشون می‌کردم. اگه مادره می‌خواست با پسرش حرف بزنه، پدره هم خم می‌شد تا ببینه چی می‌گن و چی شده. هی وسطاش با هم حرف هم می‌زدن. مرد دستشو گه‌گداری می‌ذاشت پشت صندلی خانم ش و نگاش می‌کرد موقع حرف زدن. هی می‌خواستم به بقیه مردها بگم اینا رو ببینین و خجالت بکشین از نوع نشستنتون، ایییینه. ولی نمی‌شد.

میون همه اتفاقات قبل از برنامه، دیدن بچه‌هایی که بیمار بودن، دردناک بود. پسر کوچیکی که نابینا بود و هیچی نمی‌تونست ببینه و اصلا نمی‌تونست حتی درکی از رنگارنگی فضا داشته باشه تا بچه‌هایی که از بهزیستی اومده بودن. مشکلات مغزی‌شون خیلی بد بود اما بخاطر موسیقی چرا و چیه‌یی که پخش می‌شد، همش می‌خندیدن و شاد بودن. حس خاصی بهشون داشتم. خیلی سعی کردم گریه نکنم، مخصوصا اینکه می‌دیدم بدون پدر و مادر اومده بودن.

بلاخره خاله شادونه با لباس زنبوری و زرد و روسری بلند قرمز که تور سفید بهش وصل بود، از همون راهرویی که همه ما اومدیم داخل، اومد. جیغ می‌کشیدم همراه بچه‌ها. خیلی فضای شادی بود. خاله برای همه دست تکون می‌داد تا بره روی سِن و بچه‌ها هم از دیدنش رو صندلی‌هاشون ایستاده بودن و دست تکون می‌دادن.

پرید، شعر خوند، ورزش کرد، شادی داد، مسابقه گذاشت، دعا کرد. یهو بهش خبر دادن که همون پسره نابینائه میخواد شعر بخونه براش. می‌برنش رو سِن. خاله شادونه بهش گفت: بهم گفتن همه شعرایی که من تو برنامه می‌خونم رو بلدی. آره؟ پسره خیلی با شجاعت گفت: آره. خاله همه‌ی شعرها رو ازش پرسید. پسره با خود لحن خاله، همه‌شون رو میخوند. آهنگساز هم حتی آهنگش رو پخش می‌کرد. خیلی جالب بود.

اما وقتی صدای چیک چیک بارون رو گذاشتن، مث بچه‌ها پریدم، محمدحسن از ذوق من، دستمو گرفت و با دست خودش، بالا سرمون تکون تکون میداد. خاله شادونه گفت این موسیقی کدوم شعره؟ همه گفتیم باروووووووونه. خوندددیم. خیلییی خوب بود. دستامون رو تکون می‌دادیم تو هوا و می‌خوندیم: بارون میاد دوباره، با خود شادی میاره. سرود که تموم شد، خاله گفت: وای من می‌بینم بعضی مامانا هم شعرا رو همراه بچه‌ها می‌خونن. به افتخارشوووون یه هورااااااا و کفِ بلند....

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه